جادوی شرق ، سفربه کره جنوبی

http://ri.epfl.ch/files/content/sites/daia/files/Images/Korea/Korea_flag.jpg

14 اکتبر 2013  تهران - دبی - سئول - بوسان

بازهم مثل خیلی ازمواقع وچندین بار تغییر در تصمیم گیری  بالاخره سفرم به کره جنوبی رونهایی کردم ... جای که خیلی دوست داشتم ببینم ... نه فقط کره جنوبی که حتی کره شمالی رو هم دوست دارم ببینم ... این چه سرزمینیه که این حجم بالای صادرات رو داره ... این همه صنایع های تک ایجاد کرده ... خودرو ، فولاد ، لواز الکترونیک و برقی ، کشتی سازی و ... این اواخر هم محصولات فرهنگیش ... سریال های فراوان وپرطرفدارش ... هنرپیشه های زیبا و موسیقی درحال گسترشش ... مشتاق دیدن بودم ...کشوری که دهه چهل وپنجاه کشوری کشاورزی محور وفقیر بود والان غول صنعتی ... کشوری که زمان شاه تکنسین میفرستاد ایران ناسیونال تا فنی بشن ، میفرستاد ژاپن تا فنی بشن ... الان پیشرو خوردوسازی وفولاد دنیاست ... چکار کردن اینا ؟؟ چه قومی هستن این مردم ؟

توی فرودگاه ایران که بودم اندکی مطالعه کردم ... درمورد اقتصاد کره جنوبی :

"کره جنوبی دومین رشد سریع اقتصادی دنیا در ۴ دههٔ اخیر را دارا می‌باشد. در کره‌ جنوبی، از سال ۱۹۶۳ و فقط ظرف مدت ۴۰ سال، درآمد سرانه بر حسب قدرت خرید، چیزی نزدیک به ۱۴ برابر افزایش یافت. دست یافتن به نتیجه‌ای مشابه برای بریتانیا بیش از دو سده (بین اواخر سده ی هجدهم و زمان حاضر) و برای ایالات متحد حدود یک و نیم سده (از سده‌ی ۱۸۶۰ تاکنون) زمان برد این پیشرفت قابل توجه که کرهٔ جنوبی را در کمتر از نیم قرن بدل به کشوری پیشرفته و ثروتمند نمود، اغلب معجزهٔ رودخانهٔ هان نامیده می‌شود و در مجامع بین‌المللی صفت "ببر آسیاً را برای این کشور به ارمغان آورده‌است.

امروزه اقتصاد موفق کرهٔ جنوبی الگویی برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه‌است. کرهٔ جنوبی اکنون دارای اقتصاد توسعه یافتهٔ چندین هزار میلیارد دلاری است و یکی از اعضای OECD می‌باشد و توسط بانک جهانی جزءاقتصادهای با در آمد بالا و از دیدگاه IMF و CIA به عنوان یکی اقتصادهای پیشرفته طبقه بندی شده‌است و در همین راستا سئول، پایتخت این کشور یکی از ده شهر برجستهٔ اقتصاد ی و مالی جهان است. کرهٔ جنوبی علی‌رغم کمبود منابع طبیعی و دارابودن کمترین مساحت در میان کشورهای گروه G ۲۰ به عنوان یکی از اقتصادهای نیرومند دنیا تلقی می‌شود. اقتصاد کرهٔ جنوبی، چهارمین اقتصاد بزرگ آسیا و سیزدهمین در دنیاست. همانند آلمان غربی و ژاپن، صنعتی سازی سریع از دههٔ ۱۹۶۰ کرهٔ جنوبی را به یکی از بزرگترین کشورهای صادر کننده در جهان تبدیل نمود. این کشور هفتمین شریک بزرگ تجاری آمریکاست. کرهٔ جنوبی دومین میزان ذخایر را درمیان کشورهای توسعه یافته داراست و همچنین ششمین ذخایر ارزهای خارجی را در جهان داراست. با وجود دارا بودن وضعیت توسعه یافته، کرهٔ جنوبی حرکت خودرا به سوی رشد اقتصادی سریع همراه با بالاترین میزان تولید ناخالص ملی، صادرات و تولیدات صنعتی در جهان توسعه یافته را ادامه می‌دهد. در اکتبر سال ۲۰۰۸،IMF پیش بینی کرد که اقتصاد کره جنوبی در سال ۲۰۰۹ از کانادا و در سال ۲۰۱۱ از اسپانیا پیشی خواهد گرفت و سرانهٔ تولید ناخالص این کشور در سال ۲۰۰۹ از نیوزلند، در سال ۲۰۱۲ از ایتالیا و در سال ۲۰۱۳ از اسپانیا بیشتر خواهد شد ...

در سال ۱۹۹۶ کرهٔ جنوبی یکی از اعضای OECD پیمانی برای رشد اقتصادی بیشتر گشت. کرهٔ جنوبی همانند بسیاری دیگر از همسایه‌های آسیایی خود، متحمل بحران اقتصادی سال ۱۹۹۷ آسیا شد. اما این کشور قادر گشت که دوباره برخیزد و پس از یک ترمیم سریع به رشد خود به سوی یکی از قدرت‌های عمدهٔ اقتصادی ادامه دهد ... "

عجبا وحسرتاکه ایران هم دهه چهل و پنجاه هم همین روند صعودی رو گرفته بود والان درقعر جدول دست وپا میزنیم ... اما بازهم دیر نیست و میشه پرواز ققنوس ایران رو شاهد بود ...

درهرصورت درجستجوی فرصت رفتن بودم و دیدم نمایشگاهی توی سئول هست و گفتم خوبه هم نمایشگاه روبرم وهم با شرکتهای طرف همکاری توی بوسان هم جلسه داشته باشم ...

سفرطبق پیش بینی طولانی وازطریق دبی و بعد هم سئول وچون نمایشگاه آخربرنامم بود مستقیم ازسئول به بوسان ! به گمانم بیست وچندساعتی توی راه بودم ...

پروازهای کره به فرودگاه بین المللی اینچئون که شهری نزدیک سئول هست میره و ازاونجا هم با قطار سریع السیر رفتیم مرکز شهر سئول وبا قطارهای سریع السیر کی تی ایکس هم به مقصد بوسان که دوساعت هجده دقیقه است ... ازشمالی ترین شهر به جنوبی ترین شهر ... سفری هوایی وزمینی و ریلی ...

قبل از رفتن به سمت فرودگاه به خاطر کسالت باید پنی سیلین میزدم ووقتی رسیدم دبی دیدم وای برمن ... راه نمیتونم برم ولنگ لنگان راه رفتم ... درد شدیدی داشتم وتجربه حضورهای چندساعته توی فرودگاه ونخوابیدن بدجور تجربه ای هست !! قسمت کوفت سفر !

شانس آورده بودم ازداروخانه قرص خواب گرفته بودم که مثل سفرهای قبلی بی خوابی عذابم نده ... چون اغلب موارد خوابم نمیبره وتاخود مقصد بیدارم که واقعا عذاب آوره و وقتی میرسم ساعت بیولوژیکیم هم بهم میریزه ... من و امیر قرص رو انداختیم بالاو نه تنها تا سئول که تا خود بوسان هم خواب بودیم !  خیلی خوب بود ...

رسیدم هتل دیدم بهترین کار دوش گرفتن وکمپرس دوش آب گرمه ! چایی جنسیگ هم درست کردم .. دیدم امیر تلویزیون روشن کرده ومیگه داره ایرانی ها رو نشون میده ! یانگوم ونظر مردم ایران درمورد این سریال وشخصیت تاریخی ... سریال جواهری درقصر به گمانم ... چندباری توی خونه مادرم دیده بودم ...

همزمانی این برنامه و دیدنش توی رسیدنم به کره جالب بود .. البته کره ای ها بهش د جان گوم میگن ...

15 اکتبر - بوسان 

صبح بعدر ازخوردن صبحانه اولین قراربازدید روداشتیم ... مسیر خیلی طولانی بود ، چون مرکز شهر هتل گرفته بودیم و از منطقه صنعتی دور بود ... بوسان هم شهر خیلی بزرگیه و کلی تپه ماهور داره ... مثل شمال ایران میمونه ... رامسر ، لاهیجان و تنکابن ... فصل چیدن نارنگی و به گمانم پرتقال هم بود وزنها و مردهای پرتقال چین توی باغهای اطراف جاده مشغول بودن و کنار خیابون هم مثل بساط نیسانی های خودمون بساط مرکبات و خرمالو چیده بودن برای فروش کنار جاده ای !


http://www.busanhaps.com/sites/default/files/images/articles/marine_city_busan_south_korea.jpg

کلی هم زمین برنجکاری داشت !! انگاری شمال خودمون بودم ... ولی هیچ جا شیرود نمیشه !! ترکیبی بود از مدرنیته و سنت و کشاورزی و صنعت ...

میزبان کره ای من مثل اکثرکره ای ها فامیلیش کیم بود ! ازکمپانی های بزرگ فولادسازی نمایندگی انبار و توزیع داشت . به ایران وشرکت های مثل نیک کالا و ... صادرات دشات وسالها قبل به ایران هم اومده بود ... خونگرم بود ومشتاق همکاری بیشترو خیلی دوست داشت تحریم ها زودتر تموم بشه وکارش رو توسعه بده ... چند تا همکار خانم داشت که ازچینی ها قشنگ تر بودن ... یه کارخونه هم توی همسایگیشون بود وبرای همکاری بیشتر ما رو اونجا هم برد که بازدید کنیم ...

زمان ناهارشد وپرسید غذای کره ای میتونیم بخوریم که گفتم نه تنها مشکلی ندارم که مشتاقم امتحان کنم و خواستم فقط سگ نباشه وخندید وقول داد سگ نده بخوریم ... رستوران خیلی دور نبود ... وارد شدیم کفش هامون رو آوردیم و نشستیم زمین پشت میز ... گفت شاید راحت نباشیم و گفت بریم یه اتاق دیگه که میزداشته باشه ... بساط غذا رو که آوردن دیدم پیاز ، سیر ، خیارشور ، ترب سفید ، ترشی فلفل ، برنج کته و ... یه ظرف هم آوردن که شیار شیار بود وزیرش هم یه گازمنقلی باذغال روشن کردن و یه قسمتش رو هم به دودکش آویزون بالای سرمون !! تکه های گوشت نازک وپیاز رو انداختن رو شیارها وکم کم آماده شد ... تکه های گوشت رو با مخلفاتی که گفتم توی برگ میپیچیدن و لقمه درست میکردن و میخوردن ... خیلی خوشمزه بود ...

File:Korean.cuisine-Bulgogi-01.jpg

بعدازناهار خانم ها رو رسوندیم کارخونه و گفت باهم بریم کوهنوردی !! گفتم بی خیال کفش نداریم و خسته هستیم ، گفت شوخی کردم و میخواد بریم معبدی بسیار قدیمی وتارخی  ومعبد بالای کوه هست ... نگاهش کردم و گفت نگران نباش تا دم درمعبد ماشین میره ...

منظره ومکان منو یادرامسر انداخت ... خیلی زیبا وسرسبز بود ... رسیدیم به معبد ... به اسم بئومئوسا

پیاده شدیم ... باامیر یه نگاه مشترک به کیم کردیم ... گفت چیه ؟ امیرگفت دررو نمیبندی ؟ کیف هامون تو ماشینه ... گفت مهم نیست ... گفتیم ببندش بابا والا ازفکر کش رفته شدن وسایلمون کلاف میشیم ... گفت اینج مشکلی نداره ... گفتیم بای دیفالت ما ذهنمون وقتی راحته که در بسیته باشه و قفل فرمون هم بزنی !! خندید ... موندم این همه دزدگیرماشین واسه چی کره ایه !!

این سبک معابد ازقدیم الایام درفرهنگ منطقه رسوخ داشتن و به مدت 1700 سال مکان گسترش فرهنگ بودایی بودن ... ریشه فرهنگ بودایی ازهند میاد ...

آیین بودایی  یا بوداگرایی دین و فلسفه ای مبتنی بر آموزه‌های سیدارتا گوتامااست که  حدود 500 یا 600 سال قبل میلاد زندگی میکرده  ... بوداگرایی به تدریج از هندوستان به سراسر آسیا، آسیای میانه، تبت، سریلانکا،یمن، آسیای جنوب شرقی و  کشورهای خاور دور مانند چین، مغولستان، کره و ژاپن راه یافته ... بوداییان همواره از روش‌های درون‌پویی برای یافتن بینش نسبت به کل هستی و زندگی استفاده میکردن و الان هم حدود سیصد تا چهارصد میلیون معتقد به این آیین داریم ...


File:Mahayanabuddha.jpg

بودا لقبی است که در آیین بودایی به هر کسی که به روشنی رسیده باشه اطلاق می‌شوه گرچه از آون بیشتر برای اشاره به سیدارتا گوتاما بودا، بنیانگذار مذهب بودایی استفاده میشه ... واژه بودا یعنی بیدار شده یا به عبارت دیگر، کسی که به روشنی رسیده‌ ...

آیین جالبیه و کنار هرآیینی که آدم داشته باشه میتونه این تعالیم رو برای خودش به کار بگیره وآرامش بیشتری بدست بیاره ..

معبد بئومئوسا خیلی زیبا بود وتشکیل شده بودازتعدادی معابد قدیم و قدیمی تر .. تاحدودی هم بازسازی شده بودن .. اگه اشتباه نکنم اسم قدیمی ترین معبد جئوم جئونگ بود که نمیدونم همون جومونگ بود یا نه ؟! مربوط بود به سلسله سیلا ...

معابد خیلی بزرگی نبودن ، ولی معلوم بود که قرنهاست مکان آرامش انسانها وپالایش روحی اونهاست ... این معابد الان هم تورهای چندروزه برای موندن توی اونجا وپالایش روح وروان دارن ... کیم گفت دوست دارم بمونم ؟ گفتم بااین روح وروان خسته باید چندماه اونجا نمونم ... بستری بشم !


http://for91days.com/photos/Busan/Beomeosa%20Temple/Beomeosa-Temple.jpg

داخل که رفتیم دیدم عجب تورخفنیه ... یه سری مرد وزن جوان وپیر ومیانسال مشغول عبادتن ... به طور متوالی بلند میشدن و می ایستادن وازروی یه کتاب که روبرشون بود یه چیزهایی میخوندن و بعدش سجده میکردن و کتاب رو ورق میزدن و همین سیکل رو تکرار میکردن ... پرسیدم کتاب چنر برگه ؟ گفت 180 برگ !! یعنی چیزی حدود ده یازده برابر نماز مسلمونها ! به گمانم واسه همینه بودایی ها لاغر هستن و مسلمونها شکم گنده ! آدم توی این عبادتها پالایش روحی نشه پالایش جسمی حتمیه ... هرچی چربی باشه میسوزه ... غذا هضم میشه و سیستم کمپرسورهم فعال وباد تخلیه میشه ... تجدید وضو هم لازم نیست ، فکر کنم خدای اینها باگوزیدن مشکل نداره ...

موقع برگشت هم ازموزه ای که شامل اشیای قدیمی معبدبود دیدن کردیم ...

وقتی کیم مارو برگردوند هتل گفت هتل یه آبگرم و اسپای خیلی معروف وخوب داره و خوبه که برم ... منم که عاشق استخر وسونا و اسپا ... توی کره هم که باشه دیگه چی ! شنیده بودم توی کره جزیره ججو ساحل نیچریست ها داره ... به به چی میشه اگه اینجا هم برم وببینم نیچریست ها هستن ... یه کم استراحت کردیم وبه امیر گفتم بریم اسپا که گفت خسته است و خوابش میاد ... خودم رفتم ...


http://i2.cdn.turner.com/cnn/dam/assets/130626130919-busan-spa-land-17-vertical-gallery.jpg

دیدم عجب جاب تپلیه ! آبگرم ازدل کوه با لوله کشی منتقل شده بود وتوی یه فضای فوق العاده شیک ومدرن با استخرهای ریز و درشت ودماهای متفاوت و سرپوشیده وفضای باز ... میدونستم توی کشورهای آسیایی عموما مبنا بر بدون مایو رفتن توی این جورجاهاست ولی توی چین و جاهای دیگه برای خارجی ها اجباری نبود ... منم رفتم ... چند دقیقه که گذشت دیدم یکی اومد منو یقه کرد که نباید مایو بپوشی ... خودم رو به گیج بازی زدم دیدم نمیشه ... کی منو میشناسه وکی منو نگاه میکنه !! بی خیال شدم و همرنگ جماعت ... یه انگلیسی رو دیدم که توی یکی از حوضچه ها کنارم بود ... پرسیدم قانون کون لختیه ؟ خندید و گفت آره متاسفانه ... گفتم اگه اینجوریه چرا مختلطتش نمیکنن مثل ججو آیلند بشه ؟ حداقل چیزای بهتر ببینیم ؟ این همه لونه کلاغ نبینیم فقط ... خندید وگفت ایده خوبه ... به مدیراستخر باید بگیم ... معلم زبان بود و توی اونجا تدریس میکرد ... تا فهمید ایرانی هم هستم شروع کرد راجع به تروریسم صحبت کرد ... گفتم بی خیال ... راجع به منچستریونایتد صحبت کردم ... حال کرد وبحث رفت سمت فوتبال ...

16 اکتبر – بوسان

صبح صبحانه اشرافی زدم ... مثل همیشه ؛ چون عاشق صبحانه هستم وسرم بره این وعده غذایی من نمیره ... ویه بار هم واسه صبحانه دیررفتم سرکلاس مقاومت و غیبت و افتادن همانا ... وهرکی دانشکده معدن ومتال پلی تکنیک بوده میدونه نادرپور ومقاومت یه طرف بقیه 138 واحد یه طرف !!

قبل از اینکه ماشین بیاد دنبالمون فرصت شد کمی اطراف هتل چرخ بزنم . جای خلوتی بود وموندم مردم کجا بودن و چه جوری میرفتن سرکار ! شاید م ازبس تهران شلوغه جاهای دیگه که عادی هست به نظرمون خلوت میاد ... یه سری ازخیابونها خیلی شلوغ بودن ویه سری هم نه !! تهران همه جا شلوغه ... شهر هم یه جوریه ... تپه ماهور و خیابونهای کم عرض توش زیاده درخت کاج توش زیاده و خیلی برف گیر نیست ولی معلومه بارون زیاد میاد ودرکل شباهت عجیبی به رامسر داره و منم هروقت میرفتم رامسر نمیدونم چرا حس میکردم شبیه ژاپنه ! نگو شبیه کره بود !! علی ارث من ( گوگل ارث ) یه کم خطا داره و باید تنظیمش کنم ...

ماشین هم که اومد از مهندس جوانی که به عنوان راننده هم بود سوالاتی کلی از فرهنگ عمومی میکردم ... میگفت رقابت شدیدی بین جوونها هست و اکثرا دوست دارن درس بخونن دانشگاه خوب برن و توی کمپانی هایی مثل سامسونگ مشغول به کار بشن ... همین طور که حرف میزد منم داشتم برداشت اولیه ام رو ازفرهنگشون مرور میکردم ... مردم کره برخلاف تصور اولیه ام مغرور نیستن ، مثل چینی ها اهل تجملات وحشتناک نیستن وماشین هاشون عموما تولید داخلی هستن ، گوشی آیفون من ندیدم و عموما ال جی و سامسونگ دستشونه ، توی اماکن عمومی و رستورانها اصلا مثل چینی ها داد وبیداد نمیکنن و مثل ایرانی ها هم پرسروصدا و کرکر خنده نیستن ، به بزرگترها خیلی احترام میذارن و برای احترام نیمچه تعظیمی هم میکنن ، توی رانندگی سرعت زیاد میرن ولی چپ وراست لاین عوض نمیکنن ...

ازکره شمالی پرسیدم ... جوونهاشون حس هموطنی ندارن باهاشون وفقط حس همزبانی دارن ولی قدیمی هاشون امیدوارن روزی مجددا متحد بشن ... مستندهایی که از کره شمالی دیده بودم ویا مطالبی که خونده بودم جلوی چشم هام رژه میرفت ... زمانی که دوسال پیش حکومت کره شمالی جشن بزرگی گرفته بود که کشتی بیست هزارتنی ساخت خودش رو به آب انداخته بود واحتمالا تبلیغات میکرد که بزرگتری کشتی دنیاست !! شرکت هیوندای کره جنوبی کشتی دویست هزارتنی خودش رو به آب مینداخت ... این کجا و آن کجا !


http://msnbcmedia.msn.com/j/MSNBC/Components/Photo/_new/pb-121217-north-korea-01.photoblog900.jpg


تفاوت عقل وجنون ، ایدئولوژی ومنطق ، دیکتاتوری و دموکراسی ... همسایه شمالی با اتکا به ایدئولوژی تک حزبی وتک صدایی کشور رو به عصرحجر برگردونده وای یکی درعصرطلایی تمدن ومدرنیته ... هردو از یک نژاد وبه دارازی تاریخشون متحدولی جدایی شصت هفتاد ساله وتفاوت دیدگاه های شهریارانشون چه شکاف عظیمی ایجاد کرده بود ... غرق این تفکرات و کمی حس خوشحالی از خلاص شدن از دوران هشت ساله احمدی نژاد بودم که دیدم ماشین رفت توی آسانسور وسرازپشت بام یه ساختمان درآوردیم و کنار ماشین های دیگه پارک کردیم ... امیر باکت وشلوار مشکی ، عینک دودی ، موهای کوتاه وکیف دنبال من بود ... یاد فیم های هنگ کنگی ومعامله مواد مخدر افتادم ... منتظر هلی کوپترسیاه بودم بیاد با سامسونت پراز کوکائین !!  

این شرکت هم نماینده توزیع محصولات غولهای فولادی کره بود ومال دوتا برادربود که فامیلی اینها هم کیم بود !

این دوتا هم مثل شرکت های قبلی بدون لباس رسمی وکراوات بودن وبه من اشاره میکردن کراواتم رو باز کنم چون گرمه و گردنم هم خفت میشه ! خیلی راحت ومعمولی پذیرایی کردن وسخت نگرفتن ... برادر بزرگتر زبانش افتضاح بود ویه کلمه هم نمیفهمیدم وبه گمانم کره ای هم به زور حرف میزد ! انگلیسی فقط سلام و چندتا کلمه ساده بلد بود وبا ایماواشاره منظور رو میفهموند وبرادر کوچکتر دوبله میکرد ... دائم هم میخندید ...

جلسه که تموم شدگفتیم ما برمیگردیم هتل ... خنده هاش هم گل کرده بود یه جوری حالیمون کرد مگه اینکه ازروی جنازه من ردبشین وما رو به زور وخنده کرد توی ماشین وهمراهشون رفتیم رستوران ... مثل آهن فروشهای پارس امیر و پامنار بود و برادر کوچکتر لول وکلاس بالاتری داشت ...

توی مسیر دوبار نزدیک بود تصادف کنیم یه بار نزدیک بود اتوبوس بیار رومون یه جا هم نزدیک بود یه موتوری رو شتک کنه ! اولش یه چیزهایی به کره ای بلغور میکردن که به گمانم فحش میدادن و بعدش هم غش میکردن ازخنده و باخنده من وامیر خندشون تشدید میشد ...

توی پارکینگ مرکزخریدی که رستوران توش بود دیدم کیم بزرگ سیگارش رو روشن کرد وبه من اشاره کرد سیگار بکشم که گفتم الان سیگار نمیکشم و سیگارش که تموم شد انداخت توی صندلی یه ماشین نظافت که اونجا بود و دور وبر رو هم نگاه کرد ببینه دوربین مداربسته نداشته باشه !! جالب هم اینجاست که توی کره حتی توی خیابون هم نمیشه هرجایی سیگارکشید و جاهایی هست که نرده داره و رهگذرها میرن اونجا سیگار میکشن !!

موقع غذا هم نون رومیزدتوی سوپ وباعلاقه خاصی میخورد ، غذای خوب وکافی بود ولی مثل اینکه برای کیم بزرگ کفاف نمیکرد واضافه غذای امیرروهم خورد ! یه ضرب هم بلند بلند حرف میزد ومیخندید ! ماهم که چیزی نمیفهمیدیم والکی میخندیدیم والکی الکی دیدیم داریم منفجر میشیم ازخنده ... شوخی میکرد و میخندید ، دستمال کاغذی برای برادرش که روبروش بود پرت میکرد وبرامون بیشتر عجیب این بود که هیچ کس توجه نمیکرد و سروصدایی راه انداخته بودن و ما هم تعجب کرده بودیم و غش کرده بودیم ازخنده ... یه لحظه دیدم گفت اوه اوه وموبایلش رودرآورد وبهم اشاره کرد که کلی فیلم به قول خودش سکسی توی گوشی داره ! ریسه رفته بودم ازخنده ... عجب دیوانه ای بود ... به من بااشاره وکمک برادرش حالی کرد که توی گوشیم فیلم دارم ؟ گفتم ندارم و حالیم کرد ازکجا میتونه فیلم سکسی ایرانی دانلود کنه !! خنده امانمون رو بریده بود ...

موقع برگشت هم یادشون رفته بود ماشین رو توی کدوم طبقه گذاشتن وکلی بالا پایین رفتیم وآخرش هم امیرماشینشون رو پیداکرد !

مارورسوندن هتل وباخنده ازشون خداحافظی کردیم ... 

غروب شده بود وامیرگفت بریم یه گشتی اطراف بزنیم ، هتل جای خوبی واقع شده بود و اطرافش هم معماری سنتی کره ای زیاد بود واطراف هم پراز رستورانهای ریز ودرشت . تعجب کرده بودم چرا این همه رستوران دارن و نگاه کردم دیدم همه قشری آدم هست و به گمانم چون زنهای کره ای شاغل هم زیاد هستن وقت زیادی برای آشپزی ندارن و موئد این مطلب هم بازارهای سنتی زیادی بود که توی محله هاشون انواع واقسام مواد آماده شده برای آشپزی رو میفروختن و مردم کره هم دوست دارن سبک تغذیه سنتی خودشون رو حفظ کنن ... مغازه ها به سبک بازارهای محلی شمال بود ... یاد شیطان بازار تنکابن وبازار ماهی فروشهای انزلی افتادم ... پیرمردها وپیرزنها مواد غذایی رو آماده میکردن و تازه میفروختن ... ترب ، خیارشور ، فلفل ، سیرترشی ، جنسینگ ، ماهی دودی و تازه ، سرکه وترشی ، سبزی های محلی وپاک شده و ...

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط علی شیرودی | | شنبه 28 دی1392 •

از شرق ، سفر ششم

سفر تنهایی یه جورهایی سخت ترین کار دنیاست ، آدم حس جالبی نداره ولی وقتی میره و برمیگرده و کارهایی رو سروسامان میده احساس رضایت داره ...

سفر یه جورهایی حس برزخ به آدم میده بعضی وقت ها تعلق نه به این دنیا و نه به  اون دنیا داری نه به کشور خودت نه به کشور مقصد ...

ارس به خاطر شرایط خاصش نتونست همراه من بشه و مجبور شدم مجددا تنهایی برم و منتظر بشم که امیر چند روز بعد بهم ملحق بشه ...

زنگ زدم به راننده دیوانه ای که اغلب منو می بره فرودگاه ... امیر ! کارگری که قبلا پیش ما کار می کرد و چند مدت پیش تاکسی خریده و همیشه بهم میگه هر جا خواستی برم من درخدمتم و دو برابر هم باهام حساب میکنه !! ... طبق معمول تا خود فرودگاه مخ من رو خورد و از مرکز شهر منو برد ... سید اسماعیل و قبر آقا و ... کلی منو تاب داد تا از شوش بره سمت جاده قم .... این مسیر رو چون اهل همون جاست بهتر بلده ...

به خاطر تعطیلات و مراسم سالگرد نیمه خرداد مسیر هم کمی شلوغ بود و همه برای عزاداری عازم شمال و اصفهان و ... بودن !

توی سفر همیشه دلم برای بابا تنگ میشه، فرناز و مامان هم همین طور ... ولی میشه به مامان و فرناز زنگ زد... ولی حضرت پدر ...

تابلوی بزرگی روی تونل اتوبان چمران بود که به گمانم به مناسبت روز پدر بود و فکر کنم حدیث بود: خدایا پدرم با من مهربان بود... با او مهربان باش... اشک توی چشمام حلقه زد ... جانم به فدایش ... همیشه وقتی توی سفر بودم بهم زنگ میزد

اولین سفری که بعد از فوت بابا رفتم بهم خیلی سخت گذشت ... توی فرودگاه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ... گریه امانم نمیداد ... تنها که بودم فقط گریه میکردم ... چند بار توی جلسه زدم بیرون ... طاقت نداشتم ... این حس تلخ جدایی هیچوقت از بین نرفت ... فقط من یاد گرفتم چطور باهاش کنار بیام

توی هواپیما که رفتم گفتم الان خاص ترین و عجیب و غریب ترین مسافر میاد میشینه کنار من ... دیدم یه بابایی با کت و شلوار و ریش بلند و سیبیل کوتاه داره میاد ... قیافه افغانی ها رو داشت... گفتم اصل جنس اومد ... به به صندلی کناری من ... سلام و علیک کرد جواب دادم... لهجه افغانی داشت ... داشتم با گوشیم ور میرفتم که دایورت کنم روی تلفن خونه دیدم نمیشه، یه نگاه کردم دیدم گوشیش آیفون هست... گفتم شما بلدی دایورت کنی؟ گفت بله ... فوری بهم گفت چکار کنم ... همین باب صحبت رو باز کرد...

سنی، پاکستانی، صاحب یک همسر تاجیک، یک افغان و یک چینی ... مسلط به انگلیسی، فارسی، عربی، چینی، و حتما هم پاکستانی! تعجب کرده بودم... گفتم کارت چیه ؟ گفت توی چین کارخونه تولیدی لامپ های LED دارم و به ایران و خاورمیانه صادر میکنم...

اسم یکی دو تا مغازه توی لاله زار رو پرسیدم دیدم شماره شناسنامه هاشون رو هم میدونه!!! می گفت میخواد بره توی بندر انزلی کارخونه  بزنه و به آذربایجان، ترکیه، عراق، و... صادرکنه !

از نوسانات نرخ ارز و نحوه بستن قراردادهاش صحبت میکرد! به محض اینکه چند دقیقه صحبت نمی کردیم شروع می کرد یه قرآن کوچیک رو باز می کرد و یه نگاه می انداخت و از حفظ می خوند ... ازم پرسید شما هم شیعه هستی؟ گفتم شما فکر کن من مسلمون هستم و شیعه و سنی برام فرقی نداره... ازش در مورد مذاهب تسنن و شاخه هاش پرسیدم کلی روایت و حدیث و آیه قرآن برام میخوند ... من که خودم یه زمانی آیت الله بودم جلوش کم آورده بودم ... گفتم تو پاکستانی هستی و سنی احتمالا باید توی مدرسه های طالبان و حقانی یا بقیه مدارس مذهبی درس خونده باشی گفت آره ، شما از کجا میدونی ؟ ...

http://www.kabulnath.de/Salae_Haftom/Shoumare_159/taliban.jpg

برادرش توی القاعده بوده و شهید شده بود! گفتم نظرت راجع به رهبر ایران چیه؟ گفت هرکسی با امریکا دشمنی کنه و جلوی کفار بایسته مورد تاییدش هست! گفتم بن لادن؟  گفت سلام خدا و بهشت بر اونها باد! گفتم فلسفه جهاد براش چه معنی داره؟ یه آمار عددی از آیه های مکی و مدنی بهم داد و گفت بیش از 70 درصد از آیه های مدنی در مورد جهاد هستن و اگر کسی جهاد نکنه دینش کامل نیست!

گفتم هزینه های کارهای جهادی و انتحاری رو کی میده؟ عربستان؟ گفت نه خیلی ها که آموزش دیده مدارس مذهبی هستن یه مدت کار می کنن بعد با پولش میرن اسلحه می گیرن یا القاعده و غیره در اختیارشون قرار میدن و با یه آرپی جی به سمت امریکایی ها یا کُشتن اونها باعث میشن کفار هزینه های بیشتری متحمل بشن!! و این صواب دارده و اگر هم شهید شدن که دینشون کامله ... در انتهای سفر هم کارتش رو بهم داد و گفت توی شانگهای مرکز اسلامی دارن واگر هر کاری داشتم میتونم بهش بگم... آخرش هم بهم گفت شیعه منورالفکری هستم و اهل مطالعه !!  چه طالبانی مدرنی هم بود ... آیفون و دلار و تجارت و ...

ردیف کنارم هم پسر جوانی بود که اونهم سر صحبت رو باهام باز کرد... توی آلمان فلسفه خونده بود و توی ایران هم کار تجارت رو شروع کرده بود ... میگفت براش فرق نمی کنه چی باشه چون اصول تجارت و نقل و انتقال پول و کالا رو میدونه همه چی میاره... این بار هم داشت فوری می رفت چین برای خرید 5 تن فولاد برای یکی از تجار بازار آهن

توی زمینه فولاد تجربه نداشت و چون با اون تاجر آهن آشنایی داشتن این کار رو قبول کرده بود و چند روز قبل ساپلایر رو توی شانگهای پیدا کرده بود و فوری ویزارو گرفته بود که بره بار رو ببینه و بفرسته ایران! کارش ریسکی بود منم یه سری پیشنهاد در مورد نحوه این تیپ کارها بهش دادم...

 شانگهای

بعد از 10 ساعت پرواز صبح رسیدیم شانگهای، مدیر یکی از شرکت هایی که باهاش در تماس بودم اومد دنبالم و بعد از گذاشتن وسایلم توی هتل رفتیم دفترش... بعد از کلی بحث کاری یه سری مدارک از مشتریهای انگلیسی، امریکایی و کانادایی بهم نشون داد

توی یکی از مدارکش یه درخواست خاصی توجهم رو جلب کرد. دیدم درخواستی که روی یه آلیاژ از انگلستان داشتم همون کمپانی از این شرکت کرده بود !!! داشتم شاخ در می آوردم... مثل اینکه همه راه ها به چین ختم میشه! بعدش هم حتما می خواست به اسم آلیاژ غربی بهم بفروشه ... کیفیت هم طبیعتاً باید خوب بوده باشه که انگلیسی بخره و بفروشه یا مصرف کنه بعد از اتمام جلسه اومدم هتل دیدم خسته ام، دوش گرفتم و خوابیدم...

بی خوابی های سفرهای طولانی توی سفرهای فشرده کاری بدجوری آدم رو یقه میکنه ولی خوش بختانه این بار خوب خوابیدم...

صبح بایستی می رفتم کارخونه شرکتی که نمایندگی هم ازش داریم و توی زمینه  کاری خودش مطرح هست ولی متاسفانه میزان فروشش به خاطر عدم بازاریابی مناسب و قیمت نسبتا بالاش که به خاطر کیفیت بسیار خوبش هست رضایت بخش نبوده...

بنیانگذار شرکت یه خانم شیک پوش هستش که از سال 1997 درزمینه تامین لوله فعال بوده و بعد از چند سال و کسب درآمد خوب به همراه برادرش شرکت تولیدی فلنج و فیتینگ تاسیس میکنه که با پاس کردن استاندارهای نفت و گاز یکی از شرکت های مطرح در این زمینه میشه... توی چین هم آدم های تاجر و یا ثروتمند خیلی زیاد هستن و باید هم یه جورهایی توی ظاهرشون این رو نشون بدن مثل ساعت، جواهرات و لباس های گرون قیمت و برندهایی که خود اروپایی های خسیس هم نمیپوشن و ایشون هم مستثنی نبود و برندهای گوچی، شنل، دولچه گابانا از سرو روش آویزون بود... خیلی باهام صحبت کرد... در مورد فرناز کنجکاو بودو می گفت چرا هیچوقت باهات نمیاد شانگهای؟ می گفت بیایین اینجا زندگی کنین که صد البته هم جای بسیار خوبیه و من حتی به جای مزخرفی مثل کانادا هم ترجیح میدم ... سرعت رشد بالا زندگی لوکس، رفاه بالا، درآمد بالا و ... همه چی توی این شهر هست ... فکر بدی نیست... باید با فرناز درمیون بگذارم...

ناهارو با خانم صرف کردیم و گفتم جلسه دیگه ای دارم... به راننده اش گفت منو ببره جلسه بعدیم...

غروب که برگشتم هتل دیدم یه دانشگاه بزرگ روبروی هتل هست پرسیدم چیه گفتن بزرگترین و معروفترین دانشگاه عمران و معماری چین ... گفتم میشه رفت داخل گفتن چرا نشه؟!!

یاد امیرکبیر افتادم که سگ های تازی نگهبانش باعث شدن یه مقاومت مصالح رو بیفتم... 3 تا غیبت داشتم... یه روز هم کارتم رو فراموش کرده بودم داخل دانشگاه راهم ندادن شد 4 تا استاد هم که دربدر این بهانه ها بود زرتی ما رو انداخت! دیوث ها ... همشون ... کمپلت !!

موقع ورود به دانشگاه به سگک کمربند گیر میدادن ... به مو گیر میدادن ... به پشم گیر میدادن ... گفتم مرد حسابی 12 سال مدرسه رفتیم کچل بودیم حالا دوسانت موهامون بلند شده تو باید مارو یقه کنی ؟؟ همشون رو سوادهاشون رو روی هم میذاشتی نصف سواد من هم نمیشد ... نمیدونم این سیستم حراست رو واسه چی گذاشته بودن ؟ و چرا یه سری آدم عجیب و غریب ... نه ادبی داشتن نه شعوری ...

توی دانشکده هم که دیگه بی خیال ... جز خاطرات خنده و شوخی با رفقا چیزی دیگه ای نصیبمون نشد... به قطعیت میگم که 95% تلاش و همت دانشجوها بود نه دانشکده و دانشگاه ... تک و توک استاد دلسوز داشتیم ولی بی مورد سخت گیر بودن و بعضا هم بیگانه با فضای صنعت ...

اغلب غروب ها میرفتم استار باکس روبروی خیابان باند ... منظره و هوا بی نظیر بود ... یاد سفرهای قبلیم میافتادم ... دوست داشتم با فرناز برم اونجا ... امیدوارم سفر بعدی باهام باشه ...

 شیان

توی شهرهای چین این یکی خیلی قدیمی هستش ولی توش برج و ساختمان های خیلی مرتفع مثل شانگهای یا هنگ کنگ نیست ... پر آز آثار تاریخی و زیبا

اولین سلسله امپراطوری درست و حسابی چین مثل هخامنشیان توی این شهر (نزدیک مثل شیراز و تخت جمشید) ایجاد شده و مجسمه های معروف سفالی که سربازان امپراطور برای جهان پس از مرگش بودن گنجینه تاریخی گرانبهایی شده .  جاده مشهور ابریشم هم از این شهر شروع میشه. اینهارو توی سفرنامه قبلی توضیح داده بودم...

به دلیل تاخیر یک روزه ای که از شانگهای داشتم وقتی رسیدم شنبه بود و کار زیادی نمی شد انجام داد یه سرکی به دفتر زدم و چند ساعتی اونجا بودم.

غروب دیوید اومد و گفت بریم بیرون گفتم هر جا میخوای بری بریم ولی KTVیا دیسکو نریم که من حوصله سر و صدای زیاد ندارم، گفت به دوستهام گفتم بیان باهم بریم  KTV و نمیشه کنسل کرد و چون می خوام مشروب بخورم به یکیشون گفتم بیاد رانندگی کنه و مارو برگردونه...

 رفتیم پائین و دیدیم دوست دیوید اومده، آقای الکس! دیوید گفت از همین جا بشین پشت فرمون و بریم... اونهم با اعتماد به نفس بالا پرید پشت فرمون و روشن کرد ... ماشین دنده اتومات بود، از حالت پارک گذاشت روی درایو و دیدم با سرعت رفت کوبید به ماشین جلویی که پارک بود! از خنده منفجر شده بودم ... دیوید هم خندش گرفته بود و به چینی یه چیزهایی بلغور کرد که فکر کنم معنی خاک توی سرت میداد!

شانس آوردیم چیز خاصی نشده بود. توی  KTV دیدم منوی انگلیسی هم برای آهنگ ها هست... هفت هشت تایی خارجی رو رزرو کردم که حداقل بفهمم چی میخونن... روی کاناپه لم دادم و سیگار کشیدم و به موسیقی گوش کردم ...

صبح یکشنبه دیوید با زن و بچه اومد و گفت بریم بیرون شهر پیک نیک... دیدم خوبه بریم بیرون محیط شهر توی مسیر به خانواده دیگه هم به ما ملحق شدن که یه دختر بچه هم سن و سال دختر دیوید داشتن ...

یه جایی بود تو مایه های دربند و یا سه هزار شمال که پرورش ماهی داشتن و ملت غذای تازه میخوردن. بعد از نهار هم رفتیم کنار رودخونه و مثل ایرانی ها هندوانه خوردیم...

چند ساعتی توی اون مکان بودیم و بعدش هم موقع برگشت رفتیم یه رستوران تو راهی که توی یه شهرک یا دهکده نزدیک شهر بود و خیلی از مردم اونجا توقف می کردن.

چند ساعتی رو تا خوردن شام که عموما ساعت 6 تا 7 خورده میشه اونجا بودیم و من شروع کردم به قدم زدن و دیدن رستوران های متعدد اون منطقه و مردمی که برای تعطیلات آخر هفته اونجا بودن...

چند روز پیاپی از صبح تا غروب توی دفتر مشغول بودم و با تهران پرونده هام رو پیگیری می کردم، شب ها هم یه خیابون کنار دانشگاه پیدا کرده بودم که بارهای کم سر و صدا داشت و میرفتیم با دیوید و دوست هاش تاس بازی و صحبت و نوشیدن...

یه سری دخترهای عموماً دانشجوی زبان یا تجارت بین المللی هم بودن که برای تقویت زبانشون میومدن به توریست هایی که میومدن اونجا در مورد شهر و ... اطلاعات میدادن ولی عمدتاً زبانشون خوب نبود و چیزی سردر نمی آوردی... ولی برای اونها تمرین خوبی برای زبان بود

یکی دو روز مونده به آخر ، یه قرار بازدید و حضور توی کنفرانس متالورژی داشتم... از صبح حس کردم حالم خوب نیست و دلم پیچ میخوره! با این حال گفتم برم...

توی مسیر کارخونه یه جا نگه داشتن برای ناهار، دیدم اصلا غذا می بینم حالت تهوع پیدا می کنم! به گمانم مسمومیت ناشی از غذا یا آب بود ... دویست بار رفتم دستشویی دیدم خیلی حالم بد شده با میزبانم رفتم داروخانه یه قرص گرفتم و زود هم برگشتم هتل...

دیدم حالم خوب نیست و دارم لرز میکنم اونم وسط گرما !! زنگ زدم به دیوید ، سریع اومد دنبالم و منو برد خونشون و دیدم 2 سری قرص از هر کدام 3 تا داد گفت بخور گفت زیاد نیست؟ گفت بخور ردیف میشی! خوردن همانا و تا 3 روز دستشویی نرفتن همانا

شب برگشتم هتل و خوابیدم و سفارش دارم برام سوپ بیارن. ساعت حدود 12 بود دیدم میزون نیستم. زنگ زدم دیوید گفتم بریم بیمارستان که سرم بزنم. گفت فردا صبح بریم گفتم نه حالم خوب نیست. رفتیم بیمارستان ولی چه بیمارستانی ! انگاری مال 40 سال پیش بود.

دکتر یک کلمه انگلیسی بلد نبود. آزمایش خون گرفتن و گفت یه آزمایش دیگه هم داری که از پشتته !! گفتم یعنی چی؟ گفت از پشتت بایدیه چیزی خارج کنی گفتم پی پی؟ گفت نه! نگو که چینی ها به باسن میگن پی پی! گفتم چی بابا؟ هی اشاره میکرد و دست هاش رو باز میکرد و زور میزد و با دستش از پشتش مثلا یه چیزی رو خارج میکرد ! تعجب کرده بودم که این دیگه چه جائیه که باد شکم رو آزمایش می کنن! مونده بودم چه جوری میخوان نمونه گیری کنن! هی با اشاره به ما تحت خودش و کمی خم کردن بدنش چشم هاش رو جمع می کرد و زور میزد که باید این کار رو بکنی! گفتم توی چی؟ بادکنگ؟ گفتم نکنه یه لوله ای چیزی داشته باشن که توی محل نصب کنن و نمونه گیری کنن! آخرش گفتم شت بابا این دیگه چیه! دیدم دیوید میگه همون همون!

لیوان کوچولویی رو دادن دستم رفتم دستشویی 3 تا دستشویی بدون در 3 نفر هم زل زدن منو نگاه میکنن و خیلی ادیبانه بگم میرینن! ای بابا این دیگه چه بساطیه! گذاشتم خلوت بشه ولی قرص های دیوید خیلی مردتر از این حرف ها بودن که بذارن کاری بشه! خلاصه که این آزمایش ما انجام نشد و دکتر سرم رو داد بزنن 3 تا سرم پیاپی که رفتم توی درمانگاه برای سرم زدن...

اوه اوه عجب جایی بود کلی پیر و پاتال اونجا بودن یه پیرزنه روی تخت بلند شد. منو دید و نیشش باز شد، باهاش بای بای کردم لبخند زد و بای بای کرد!

یه صدای گوز بلند از یه گوشه درمانگاه باعث شد بلند بزنم زیر خنده و بقیه مبهوت منو نگاه کنن سرم رو خاروندم و دیوید هم خندش گرفت. رفتیم طبقه بالا و دیدیم اونجا خلوت تره. ولی همش صندلی بود و پایه های سرم کنار صندلی ها. فقط یه تخت صحرایی دیدم که یه پیرزنی روش خوابیده بود و دخترش هم کنارش نشسته بود. نیم ساعتی از سرم من نگذشته بود که دیدم سرم پیرزنه تموم شد، گفتم ایول الان تیز می پرم روی اون تخت می خوابم! دیدم پیرزنه با دخترش شروع کردن به جمع کردن تخت! مثل اینکه مال خودشون بود! عجب پیرزن حرفه ای!

IV drip

بیمارستان به خاطر سرو صدایی که عموماً چینی ها دارن شلوغ به نظر می اومد و آدم حوصله اش سر نمی رفت! یه عاد خاص که چینی ها به خصوص توی شهرستان ها دارن اینه موقع حرف زدن داد میزنن و اصلا نمی تونن آروم صحبت کنن و یه حالت دعواگونه با هم حرف می زنن!

محیط بیمارستان هم انگاری مال دوره مائو بود! یه جوری قدیمی به نظر میرسید! یکی دو ساعت گذشته بود دیدم دو نفر اومدن با کلی سر و صدا... کمر یکیشون زخم شده بود و پیراهنش رو زده بود بالا... هیچ کار خاصی هم انگاری نداشتن چون حدود نیم ساعت اونجا بودن و پرستار رو اذیت می کردن تا جایی که پرستار زنگ زد یه دکتر جوان و گارد پائین اومدن... یه کم آروم شدن و بعدش هم با سرو صدا اونجا رو ترک کردن! شاید مست بودن ولی بیشتر مشنگ به نظر می رسیدن... روز بعد رو تا ساعت 12 خوابیدم، یکم سرحال شده بودم... دیوید گفت بیا واسه ناهار از کمپانی آلمانی مهمان داریم گفتم حتماً برم ساپلایرمون رو ببینم ولی نمیشه گفت که من ایرانی هستم و مشتری اصلی! الکی گفتم از ترکیه هستم و خریدار کالای دیگه! به ایرانی بودنم افتخار کردم! محمودجان باعث غرور تمام ایرانیان هستی!!!

توی خوردن ناهار دقت کردم که باز هم گرفتار نشم چون برای شبش باز هم سرُم داشتم و هنوز درست و حسابی سرحال نشده بودم

فرداش اغلب درگیر پیگیری ایمیل های کاریم مربوط به کانادا بود... دولت مزخرفی داره این کانادا، طرح اقتصادی رو پذیرفته ولی باز هم داره بامبول در میاره عمراً اگه پولم رو ببرم اونجا... داری سرمایه گذاری میکنی منت هم سرت بگذارن...!

باز هم به ایران و ایرانی بودن افتخار کردم... دیگه افتخاردونم پر شده! از بیانات عاریه گرفته شده از پرزیدنت!

 گوانگژو

کلان شهر دیگه ای توی جنوب چین ... من از این شهر خوشم میاد، سرسبز، شرجی و زیبا و اولین شهری توی چین که من واردش شدم توی سال 2007 و خاطرات خوبی به همراه ارس و سحاب ازش دارم...

این شهر هم یکی از قطب های اقتصادی چین با GDP ، 163 میلیارد دلار هستش و رشد اقتصادی 18 درصدی داشته توی سال گذشته

 اسم تاریخی این شهر و مکان کانتون Canton هست و نمایشگاه های بسیار معروفی داره و سومین شهر بزرگ چین هست. توی سفرنامه های مسلمان ها به چین مثل الصیرافی رحله (سفرنامه صیرافی) از این شهر و زندگی مردمش صحبت شده توی قرن 10 تا 12 به بعد هم  زن های ایرانی و خلیج فارسی توی اون شهر بودن که شاید به همراه تجار رفتن اونجا که بهشون "داشی " میگفتن حالا چکار می کردن خدا عالمه الان هم شهر پر هستش از دخترهای عرب، ازبک، روس و کلمبیایی ... چه سری توی این شهر هست خدا میدونه که این زنها جذبش میشن!!! و ایرانی های زیادی هم برای تجارت میرن اونجا

برام عجیبه که یه بار داشتم کلماتی که توی موتورهای سرچ به وبلاگ من لینک داده شدن رو میدیدم و توش سرچ زیادی با عناوینی مثل سکس در گوانگژو ، سکس در چین و ... شده بود ... نمیدونم چرا فارسی این سرچ ها رو انجام میدن !! شاید دنبال سوراخ دعا هستن و زبان بلد نیستن ...

هتل خوب Bayun مقصد همیشگی من توی گوانگژو هستش ... زیبا و در مکانی بسیار خوب ... یه سری بازدید فرفره ای داشتم و بازهم فرصت نشد که شهر رو خوب بگردم و کمی هم استراحت کنم ... ولی بودن توی اتمسفر این شهر واقعا خوبه و زیباست ...  

از گوانگژو تا شنزن با ماشین کمتر از دو ساعت طول میکشه .. شهری جدید که در زمان دنگ شیائو پنگ گسترش پیدا کرد تا هنگ کنگی باشه برای چین

توقف من توی این شهر خیلی زیاد نبود ... بیشتر برای رفتن به هنگ کنگ بود ...

هنگ کنگ

یکی از راه های ورود به هنگ کنگ مرز زمینی این کشور با کشور چین هستش و البته اگه الان بشه بهش گفت کشور، چون یکی از فرمانداری ها یا ایالت های خودمختار چین محسوب میشه. از مرزشنزن وارد هنگ کنگ شدم و با مترو به سمت مرکز شهر رفتم. هتلم رو یکی از دوستام توی هنگ کنگ برام رزرو کرده بود و تا مترو یه مسیر چند دقیقه ای تاکسی به راحتی قابل دسترسی بود. از مرز شنزن تا مرکز شهر HK حدود 20 دقیقه تا نیم ساعت هستش

کشور کوچکی با جمعیت حدود 7 میلیون نفر و GDP بیش از 351,119 میلیارد دلار واقع در دلتای Pearl river در جنوب استان گاندوگ چین … حدود 95%  جمعیت هنگ کنگ عمدتا از استان های جنوبی چین مثل گواندوک و مابقی هم از شانگهای و ...، 5% هم از ملیت های دیگه هستن

این قسمت از سرزمین چین بعد از جنگ اول تریاک یکی از زیرمجموعه های انگلیس شد و مدتی هم توسط ژاپن اشغال شد و در نهایت توی سال 2007 اگه اشتباه نکنم به چین برگردونده شد... مثل قرارداد ترکمن چای ایران !!!!!!

اهمیت این سرزمین کوچک برای چین به دلیل اینکه که یکی از مراکز بزرگ مالی جهان هستش و دلار هنگ کنگ هشتمین ارز مبادله شونده دنیاست

روز اول ورودم همکار و رفیقم اومد دنبالم ... یه کلیاتی در مورد شهر بهم گفت و ناهار رو رفتیم بیرون شب شام رو هم با هم بودیم و گفتم فردا میرم یه کوچولو خرید میکنم و میرم شنزن ...

اما رسیدنم به شنزن همانا و شروع گرفتاری همانا ... به دلیل ورودم به هنگ کنگ اعتبار ویزام تمام شده بود و این در حالی بود که زمان صدورم ویزای HK و China یه جورهایی در مورد سفر توضیح داده بودیم... همونجا اداره مهاجرت کوچیکی داره که گفت فقط برای منطقه آزاد تجاری شنزن میشه درخواست داد که اون هم به درد من نمی خورد! سریع به دوستم توی هنگ کنگ Email زدم که بیا توی هتل دنبال که برم از اداره مهاجرت چین توی هنگ کنگ درخواست کنم... اداره تا ساعت  5 باز بود و وقتی رسیدیم دیر شده بود... گفتن فردا مراجعه کنم!

بعد از شام دیدم کار خاصی ندارم زدم بیرون برای قدم زدن... منطقه Kowloon که جای خوبی هستش و شلوغ، خیابان ناتان Nathan … توی شلوغی بودم دیدم یه مسجد روبرومه... مسجدی بزرگ و قشنگ... گفتم برم تو ببینم مسجد دیگه چیه این وسط ! هندی و پاکستانی ها توش بودن... مدرسه اسلامی آموزش قرآن هم داشت... به گمانم این افراد زمان حکومت انگلیسی ها به اینجا اومدن... برگشتم هتل که فردا صبح زود با مترو برم اداره مهاجرت که توی جزیره هنگ کنگ بود (یه قسمت دلتا داره و چند تا هم جزیره که یکیشون بزرگتر از بقیه است و با مترو و تونل زیرزمینی میشه رفت...)

وقتی از مترو اومدم بیرون دیدم به به ... بارون هم میاد! مسیر رو بلد نبودم گوگل مپ رو زدم و بعد از 10 دقیقه پیداش کردم... عکس گرفتم و مدارک رو تحویل دادم... متاسفانه برای ملیت ایرانی از این جا برای شما ویزا صادر نمی شود! به ایرانی بودنم افتخار کردم!! گفتم حالا چه غلطی بکنم؟ گفت شما می تونید از هنگ کنگ مستقیم به کشور خودتون برگردین! خوب شد گفتی! فکر می کردم میتونم از سفارت امریکا درخواست ویزا کنم و از اونجا برم ایران...

زنگ زدم تهران برام پرواز امارات بگیرن گفتن امارات ایران رو تحریم کرده!! و از ایران نمیشه بلیط صادر بشه! اونی که دیگه خداییش به ما نریده بود این امارات و شیخ ممل کون دریده بود ... هواپیمایی قطر صادر می کرد اما دیدم بهتره برگردم شانگهای و از اونجا ترانزیت بشم ... ساکم پیش امیر بود ... زنگ زدم به ویلی گفتم امشب هم مهمان هستم... اومد دنبالم و رفتیم بیرون...

منو برد منطقه جزیره هنگ کنگ که قبلا پایگاه انگلیسی ها توش بود و الان هم محل سکونت انگلیسی ها و پولدارهای هنگ کنگ... از همه جاش زیباتر یه معبد مشرف به دریا بود که بالای پایگاه قدیمی نظامی انگلیسی ها بود... اون پادگان هم الان تبدیل شده به رستوران و بار... ویلی رفت توی معبد و یه عود ورداشت... چند بار دولا راست شد و عود رو روشن کرد... منم پشت سرش ایستادم تا عبادتش تموم بشه... معبد خیلی کوچیکی بود اما جای خاص و زیبایی بود و بسیار قدیمی هم بود... مجسمه الهه و خدای دریا هم توی معبد بود... دریایی که اغلب مه داره و جزیره هایش مرتفع زیادی توش هست... به فواصل کم از همدیگه... حس خوبی بهم دست داد ... چشم هام رو بستم و رفتم زیر نم نم بارون واستادم ... خدایا اینجا هم با من هستی ...

از معبد که اومدم پائین با یه کشتی (تاکسی دریایی) رفتیم به سمت رستوران شناور قدیمی و مشهوری به اسم Jumbo که قبلا چوبی بود ولی آتش گرفته بود و مجدداً ساخته بودن. به گمانم 3 یا 4 طبقه داشت چه اشخاص مهمی اونجا رفته بودن، الیزابت تیلور، یول برانیز، ملکه انگلستان و کلی هنرپیشه و ستاره

یه جورهایی مثل رستوران های ژاپنی بود و منو یاد رمان خاطرات یک گیشا انداخت شام رو هم توی همون منطقه Wanchai خوردیم و برگشتیم به سمت Kowloon

شب قبل آرین از امریکا توی Facebook آنلاین بود و می گفت اونجا بیکار نمون برو دیسکوهای منطقه  Wanchi گفتم تنها هستم و حوصله ندارم... فحش می داد که باید بری... صبح موقع صبحانه دیدم یکی زنگ زده، داره فحش میده! این دیگه کیه! ... رفتی دیسکو گفتم نه بابا... کارم گیر کرده برم چکار؟... برو تفریح کن... گفتم باشه اگه وقت کردم میرم ... باز هم شب دیدم زنگ زد... رفتی؟ گفتم دیوث من اینجا گرفتار شدم تو میگی برم دیسکو؟ می خندید ...

امیر و رفیقم از شنزن رفته بودن شانگهای ... روز آخرم صبحانه رو خوردم و رفتم توی خیابون  Avenue of stars قدم زدم... یادبود و جای دست هنرپیشه های معروف چینی و هنگ کنگی که من فقط دو تاشون رو میشناختم : بورس لی که مجسمه اش هم اونجا بود و جکی چان که فقط جای دست ها بود...

یه سری بچه مدرسه ای هم آورده بودن که برای تقویت زبانشون با خارجی ها صحبت کنن که یک گله ازشون حلقه ام کردن! زبان اونها بهتر از من بود! یاد معلم زبان هامون به خیر که از پایه ریدن!

بعدش هم با سرعت رفتم سمت فرودگاه که به پرواز شانگهای برسم و بدون دردسر ترانزیت بشم برم تهران...

توی Facebook زده بودم  Lost in Hong kong ولی واقعاً فکر نمی کردم اینقدر توی این شهر بمونم و گرفتار بشم... گم شدن بعضی وقت ها حال میده ولی این یکی نه!

نوشته شده توسط علی شیرودی | | شنبه 10 تیر1391 •

افسانه شرقی : چین ، سفر سوم

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی      صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

یکی از دلایل علاقه من به سعدی سفر های فراوانشه و یکی از دلایلی هم که چندان حافظ رو به سعدی ترجیح نمیدم همینه ... کما اینکه یکبار پیش چند تا دوست شیرازی توی حافظیه از عدم جهانی بودن حافظ و برتری جهانی سعدی سخن گفتم و موجب ناراحتی اونها فراهم شد ... که به زعم من تعصبی بود بر حضرت حافظ ... در هر روی هر دو فخر ایران زمین هستند و مایه افتخار

طبق روال هر ساله با رو بندیل سفری دیگر رو بستم به چین برای رسیدگی به امور تجاری و کاری و توی سفر هم جسته گریخته نت هایی برداشتم و آرشیو کردم و منتظر فرصتی شدم اونها رو جمع آوری کنم که تا به امروز طول کشید و با وجود گرفتاری های شدید کاری روزی چند برگی رو سر و سامان میدم ...

وسعت امور تجاری و اقتصادی توی چین در حدیه که آدم حضور خودش رو توی بازار جهانی کامل لمس میکنه و آینده اقتصادی دنیا رو مطمئنا" باید توی سرزمین اژدهای زرد جستجو کرد ... منم سیاست کاریم سوار کردن هوش ایرانی بر تولید و کسب و کار چینی و صادرات به دنیاست نه انباشته کردن سرزمینم از اجناس بنجل و بی کیفیت چینی ٬ که این هم مشکل ما ایرانی هاست ٬ نه کیفیت چینی ... از بس تجار ایرانی چانه قیمت زدن و به دنبال کلاه گذاشتن سر هموطنشون بودن و برای دلارهای خارج شونده از مملکت دل نسوزوندن که این دید بد نسبت به چین ایجاد شد والا اونجا هم کالایی داره که آمریکا و اروپا خواهانش هستن ...

چینی که تا نیمه ‌ی اول قرن بیستم کشوری فقیر محسوب می‌شد اما کم‌کم از این فقر و نابسامانی فاصله گرفت ...  با فراز و نشیب قابل تامل برای من و تمام کسایی که علاقه دارن ایران هم به جایگاه واقعی خودش برسه کم کم اصلاح ساختار اقتصادی از اواخردهه هفتاد میلادی از روستاهای چین شروع شد و به شهرهای بزرگش رسید و از اوئل دهه هشتاد ۱۹۸۰ به بعد مناطق ویژه اقتصادی توی این کشور باعث ارتباط با جهان خارج و راه باز کردن چین به تجارت جهانی شدند. چین تا جایی پیش رفته که در امروز از نظر بازرگانی مقام بعد از امریکا قرار گرفته ...

دبی – تهران – شانگهای ۱ آگوست ۲۰۰۹

یک ساعت خواب نیم بند از ساعت 1 الی 2 شب چیزی نبود که بتونه منو سر پا نگه داره و توی مسیر خونه تا فرودگاه اگه سرعت بالای راننده و خالی بندیهای عجیب و غریبش نبود میخوابیدم ... خالی هایی هم میبست ! از اینکه تازه از ازوپا اومده و توی فرانسه بوده و بهترین سرآشپز بوده و توی الیزه رفت و آمد داشته ... نمیدونم چه جوری این چاخان پاخانها به ذهنش میرسید ؟ ... ارس جلو نشسته بود و نمیتونست بخنده ... من عقب لم داده بودم و میخندیدیم ....  

توی فرودگاه انگاری تاریخ زندگیم داشت جلوم رژه میرفت ... اذان صبح بود ، رفتم نمازم رو بخونم ... یه جورهایی شده بودم  ... توی دبی چند ساعتی توقف توقف داشتیم و بعدش هم به سمت شانگهای... پرواز 9 ساعت طول کشید ... ایرباس مثل بویینگ راحت نیست ، توی مسیر نفهمیدم روزه یا شبه چون هوا هم روشن بود هم تاریک ، حوصله توجه کردن به زمان رو هم نداشتم ...

 از LCD روبروم یه کمی قرآن گوش دادم ، یاد ایام دبیرستان افتاده بودم ... چقدر قرآن حفظ میکردیم ، بقره ، آل عمران ، یاسین ، صافات ، نمل ، زمر ، غافر ... توی ایام دانشگاه هم میخواستم در زمینه ادیان مطالعه کنم از مسیحیت شروع کردم و واسه همین سوره مریم رو حفظ کردم و بعدش هم انجیل های کتابخونه پدرم رو چندین بار زیر و رو کردم ...

مطالعه سیر تاریخی ادیان خیلی خوبه ، به خصوص برای جوونهای کشورهایی که دین توش حرف اول رو میزنه و باید بدونن که روح و قلب جامعه از چی تغذیه میشه و اگر هم میخوان علیه خرافت دینی قدمی بردارن و مردمشون رو آگاه کنن باید نسبت به دین آگاهی و اشراف داشته باشن ... والا دیوانگان کج فهم دین منقلب شده رو قالب مردم میکنن و اون زمان میشه افیون و مخدر جامعه ...

اینکه مردم ایران رو از دین گرفت امری محاله و یا شاید هیچ جامعه ای رو نشه بی دین کرد ، چونکه اعتقاد به امور قدسی و الهی آرام کننده و خط دهنده جوامعه ولی باید این اعتیاد به چسبیدن به ملکوت رو توی قالب صحیحش کانالیزه کرد و نه مردم رو اونقدر دور کرد که دیوانه شن نه اونقدر بهشون تزریق کرد که باز هم دیوانه شن ... البته توی پرانتز بگم خواص چیز دیگری از خداوند و کائنات و دنیای پس از مرگ میفهمن و به هیچ وجه مثل عوام نمیشن

تو همین حال و هواها بودم که رسیدم به فرودگاه شانگهای ، در بدو ورود تست آنفولانزای خوکی یا H1N1 داشتیم ... بعد از خروج دیدم یکی اومده دنبالمون ، چه خوب ، چه هتل خوبی هم برامون رزرو کرده بود ، Jin Jiang Tower  توی Puxi  توی مراکز خرید ! بر عکس هتل سفر قبلیم این هتل واقعا خوب بود ، توی لابی هتل هم ر بود از عکس های شخصیت های برجسته سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی که مهمان این هتل بودن و امضاهاشون ای عکس هاشون ... شیراک ، کوفی عنان ، جورج بوش پدر ، فیدل کاستروی دیوانه ، هلموت کهل و ... چیزی حدود 100 یا 150 شخصیت ...

 

توی اتاق رفتیم دوش گرفتیم ولی باز هم این بی خوابی لعنتی سفر ... گفتیم بریم ببینیم شانگهای چه رقم نایت لایفی داره ؟ کنار هتل چند تایی کلاب بود ، کنا رخیابون یه سری جوون آواز میخوندن ... یه کچل هم مست کرده بود ... توی پیاد رو دارز کشیده بود و بلند بلند آواز میخوند ... باهاش بابای کردم نیشش باز شد و بابای کرد ... رفتیم تو و حدود نیم ساعتی اونجا بودیم ... سر و صدای زیاد منو دیوانه میکنه ... چندتایی دخترک چینی اومدن کمی وراجی کردن ... دیدم کم کم داره خوابم میگیره و از خستگی هم دارم غش میکنم ... به ارس گفتم فلنگ رو ببندیم و بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم

 August ۲   Shanghai  

صبح هر کاری کردیم نتونستیم زود از خواب بیدار شیم ، بعد از خوردن مختصری صبحانه رفتیم یه گشتی توی این شهر غول آسا بزنیم ... بزرگترین شهر چین و هشتمین شهر بزرگ دنیا ... شهری که به زعم  من 5 درصد ثروت آسیا توی این شهر نهفته است ... بزرگترین مرکز ارتباط موتور تولید دنیا ، چین با دنیای خارج ... اسم شهر شانگهای به چینی یعنی برفراز دریا ... و با اون برجها و آسمان خراشهای سربه فلک کشیده اش در کنار اقیانوس آرام همخوانی داره ... این شهر دو بخش جدید و قدیم یا به عبارتی شرقی غربی داره به نامهای پودونگ و پوشی ... پودونگ زیبایی های معماری جدید خاص خودش رو داره و پوشی هم جذابیتهای تاریخی و معماری قدیمی فوق العاده .. شانگهای حدود 18 میلیون جمعیت داره وخیلی شلوغه وترافیکی مثل تهران داره ... خیابونها با عرض کم و ناصاف ٬ بر خلاف پکن ٬ ولی راننده های مارپیچ رونده تهرانی خیلی نداره واین کار رو آسان میکنه

 قبل از ظهر رفتیم خیابون معروف Nanjing Walking Street  که سابقا هم چند باری رفته بودم این خیابون ... فروشگاه های خیلی خوبی داره و همین طور شیک و بسیار قشنگه ... نم نم بارون شروع شده بود ... سابقه گیر افتادن توی بارونهای موسمی آسیای شرقی رو داشتیم ، رفتیم زیر تاق یه مغازه ایستادیم که شاید بارون بند بیاد ... هوا حسابی دونفره بود ...

فقط توی سفر سیگار میکشم ... تو جیب پیراهنم دیدم یه سیگار از فردگاه دبی جا مونده .... کمی مج و معوج شده بود ... روشن کردم و نشستم کنار سکوی مغازه ... و چشم بادومی ها رو نگاه میکردیم که چینی بلغور میکردن و میدوئیدن این ور اون ور ....  دیدیم بارون بنای ول کردن نداره .... رفتیم چتر خریدیم ... دیدیم این بارون خیلی مرد تر ازاونه که چتر مانعش بشه ... حالا تاکسی هم پیدا نمیکردیم ! توی کوچه پس کوچه های خیابون باند فایو میدوئیدیم اینوراون ور ... تمام هیکلمون خیس شده بود ... رفتیم توی یه مکدونالد هم غذا بخوریم هم خشک بشیم ... ولی خشک نشدیم و با لباس خیس برگشتیم هتل ... با لباس رفتم زیر دوش .... با همون حوله که تنم بود خوابیدم ...

بعد از خواب کوتاه ... من رفتم استخر و سونای هتل و ارس بازهم خوابید ... ول کن خواب نبود ... خلاصه با هزارتا سرو صدا ارس رو بیدار کردم و نشستیم توی بروشورهای تبلیغاتی دنبال Spa گشتیم ... یکی توی برج سیلور پیدا کردیم و زنگ زدیم گفت وقت ندارن ولی چون توریست بودیم گفت یه کاری برامون میکنه ...

رفتیم اونجا ... عجب برجی بود ... چه ویویی داشت .... برج های زیبا و نورهای محو شده پودونگ توی هوای مه آلود ... منظره فوق العاده زیبایی داشت ... دیدیم برنامه اش هیچ رقمه خالی نمیشه واسه همین زنگ زد به یه جای دیگه و گفت مهمان ویژه اونا هستیم ... پرسیدم به کدوم اسپا زنگ زدی گفت فایو باند ... گفتم توی خیابون باند هستش ؟ گفت آره ٬ به به چه جای زیبایی هست این خیابون ... یکی دو سال قبل هم رفته بودم اونجا ...

یکی از مناطق قدیمی و مهم شانگهای همون منطقه بود ... حدود سی ساختمان با نمای زیبای قدیمی ولی بسیار مهم ٬ مثل بانک مشهور HSBC و بانکهای مشهور دیگه و همین طور ساختماهای قدیمی که محل تجارت و کسب و کار تجار بزرگ و قدیمی بودن که توی برداشته شدن اولین گامهای ارتباط دنیای خارج با سرزمین بزرگ چین تاثیر فراوانی داشتن

این یکی توی Puxi  روبروی Pudong  و مشرف به برج مخابراتی شانگهای و منطقه جدید پودونگ بود و هرچی از زیبایی مکانش بگم کم گفتم ... 5 Bund Spa .. به گمانم یکی از بهترین Spa ها و زیباترین ها بود توی جاهایی که من رفته بودم ... ساختمانی با معماری قدیمی مختص و زیبای خیابان باند و به گمانم پشت ساختمان بانک چین ... توی ساختمون هم واقعا" زیبا طراحی شده بود و لباس سنتی دختر های چینی آدم رو میبرد به بطن تاریخ چین ... ماساژورها خیلی هم مسلط بودن و حرفه ای ... اون منظره فوق العاده زیبا و اون هوایی بارانی و مه آلود ٬هیچ وقت فراموشم نمیشه ... چون آرامش عجیبی بهم داد ولی فکر لعنتی به خیلی چیزها منو آزار میداد ... دیدن دوبار اون منطقه و تکرار تفکراتم در قیاس ایران و چین ...

دفعه قبل که شانگهای بودم توی این منطقه چرخیده بودم و ساختمانهای قدیمیش منو به ایام گذشته برده بود ... به رویدادهای تاریخی اون سرزمین ٬ جنگ تریاک ٬ شورش بوکسورها ٬ تاسیس حزب کمونیست ٬ انقلاب احمقانه فرهنگی که شاید درک بالاتر مردم امروز چین ناشی از تخلیه همون دیوانگی ها و درس گرفتن از اون ایام باشه ... انقلاب فرهنگی که لکه ننگی شد بر تاریخ چین ...

انقلابی که حدود چهل سال پیش شروع شد ٬ 18 اوت سال 1966 ميلادي ... با چراغ سبز مائو تسه تونگ ، رهبر حزب كمونيست ... انقلابي كه نتايج فاجعه باري براي مردم چين داشت و حدود 100 ميليون نفر از مردم قرباني اون شدن ...  سياست جهش بزرگ مائوتسه تونگ که منو یاد سیاست های امروز احمدی نژاد میندازه ... بد نیست یه گریزی هم به این انقلاب بزنم :

بعد از برقرای نظام کمونیستی و تبلیغات پوپولیستی مائو و همین طور راهپیمایی مشهورش قبل از برقراری نظام کمونیستی توی چین محبوبیتی زیاد توی عوام بدست میاره و با ارائه طرح های احمقانه اش بين سال هاي 1959 تا 1961 ميلادي كه سال هاي قحطي در چين بودند 30 ميليون نفر از گرسنگي جان خودشون رو ازدست ميدن ... مائو روشش رو عوض میکنه و مقام رياست جمهوري رو ناگزير توی سال 1959 ميلادي به ليو شائوچي يك رهبر ميانه روتر واگذار ميکنه ... با اين حال مقام رياست جمهوري به مراتب كم اهميت تر از رهبري حزب كمونيست بود كه مائو براي خودش حفظ کرده بود ...

ليو شائوچي در حزب كمونيست محبوبيت داشت اما مثل مائو تسه تونگ يك نظريه پرداز نبود و حريفش رو هم دستكم گرفته بود ... مائو اندك اندك زمينه رو براي حذف رقبا آماده ميکنه ... و ماه ها به تبليغات «ضد اصلاح طلبي» دامن میزنه ...

سرانجام با دستور مائو دانش آموزان ، دانشجويان و جوانان گارد سرخ كه افكارشون تحت تاثير قرار گرفته بود به هرچه كه نماد دوره قديم بوده ، حمله ور میشن ... این جوانان دیوانه به تعقيب اعضاي قديمي جناح راست حزب كمونيست ، افراد تحصيل كرده ، پزشكان ، استادان دانشگاه و آموزگاران مشغول میشن  .... بسياري از آنها رو به قتل رسونده يا به مزارع و بيابان هاي باير میفرستن تا در اونجا از گرسنگي ، بيماري و بدرفتاري جان خودشون رو از دست بدن ... و حتی به شدت به آزار و اذیت مردم عادی میپردازن ...

ليو شائوچي دستگير شده و به اتهام اينكه ايدئولوژي را فداي رونق اقتصادي كرده به زندان میفته و در شرايط مشكوكي در زندان مي ميره  ... دنگ شيائوپينگ كه پس از مرگ مائو رهبر چين مي شود به نوبه خود زنداني ميشه ...

بسياري از اماكن تاريخي و معابد قديمي در جريان انقلاب فرهنگي كه بيشتر به يك جنون همگاني جوانان و نوجوانان شبيه بود، تخريب ميشه  ... افراط گرايي به اندازه اي مي رسه كه كودكان 10 - 12 ساله پدر و مادرشان را به تجديدنظر و اصلاح طلبي متهم كرده و به دست گاردهاي سرخ مي سپردن ...

سرانجام با تلاش هاي چوئن لاي ، نخست وزير چين كه از شخصيت هاي بسيار معتبر حزب كمونيست و يار ديرينه مائو بود اندكي از شدت و حدت انقلاب فرهنگي كاسته مي شه

با اينكه از اوايل سال 1970 ميلادي اندكي از شدت انقلاب فرهنگي كاسته مي شه اما تا سال 1976 ميلادي اين انقلاب ادامه يافت و عوارض جبران ناپذيري براي مردم و كشور چين به بار آورد ...

امیدوارم با این یادآوری و مقایسه در وبلاگم تخته نشه ... اما باید گفت و گفت تا به روز اونها دچار نشد و امیدوارم مردم اهل مطالعه باشن و بدونن و نذارن سرنوشتی شوم سراغشون بیاد ...
 

 August  ۳  Shanghai – Xian

اول صبح قرار داشتیم بریم بازدید توی شهرک صنعتی اطراف شانگهای ... کارخونه خیلی خوبی بود ... موقع ناهار به کریستین ، دختری که مدیر بازرگانی بود یه غذای روی میز رو نشون دادم گفتم من از این نوع مرغ خوشم نمیاد ، سفر قبلیم توی شهر داینان خوردم حال نکردم ... گفت منم crow دوست ندارم ... ارس گفت مطمئنی ؟ crow ؟ گفت آره ... یه نگاه به ارس کردم ...  فقط همین کلاغ رو فکر کرده بودیم که نخوردیم که اونهم به سلامتی میل شده بود ...

عصر من به سمت شهر شیان Xian  پرواز داشتم و ارس همونجا میموند برای بازدیدها و جلسات ... دو سال قبل هم رفته بودم شیان ،اولین پایتخت امپراطوری چین ...  همون شهری که مجسمه های سفالی تراکوتا توش هستن و چینی ها خیلی بهش افتخار میکنن و میگن تمدن 2000 ساله ماست ! دلم به حال تخت جمشیدمون خیلی میسوخت که تمدن انسانی 2500 سال پیش ما بود و به زور و ظلم ساخته نشده بود  ... و بیشتر دلم به حال خودمون که حسرت 2500 سال پیشمون رو میخوریم ...

همون سال با شرکام این مجسمه ها و موزه مشهورش رو دیده بودیم و کاشف اون اثرباستانی هم به طوراتفاقی اونجا بود و برام کتاب مربوط به اون آثار رو امضاء کرده بود ! بهم اشاره میکرد که برام خوش شانسی میاره ... پیرمرد شده بود

شیان شهریه مثل شیراز ... پر از آثار تاریخی ... و جالبه که جاده ابریشم هم از اونجا شروع شده بود ... یعنی پایانه شرقی جاده ابریشم ... یادمه یه کارتون زیبای ژاپنی بود که سفرنامه مارکوپولو رو به صورت انیمیشن - مستند نشون میداد ... همون ایام عاشق این بودم که این جاده رو ببینم ... کمااینکه نمیدونستم این جاده از پایین تهران رد میشده !! ولی اون ایام تهرانی به شکل شهر وجود نداشته  ... چند قسمت اون کارتون هم مربوط به همراهی کردن مارکو با شاهزاده زن مغول از دربار قوبیلای خان به ایران و به دربار هلاکو خان بود ...

توی این شهر مسلمان هم زیاد بود و سنی هم بودن ... مردها ریش بلند بدون سیبیل داشتن و زنها هم لباس پوشیده به تن داشتن ، ولی عموما آدمهای مسن اینجوری بودن و جونهاشون این جوری نبودن ... شنیدم که یکی از فرق اهل تسنن بودن که نماز رو میتونستن به زبان مادری بخونن ولی اینا چون از بازرگانهای ایرانی نماز یاد گرفته بودن یه چیزی شبیه فارسی قدیمی میخوندن ! اون سر دنیا هم خدا رو میخونن وکسی نمیگه چرا والاضالین رو چهار انگشت نمیکشی ؟ واله الصمد رو درست تلفظ نمیکنی ...

امسال ارس با من نیومد و تنها رفتم شیان ... سحاب و امیر هم کار داشتن ... اولش گفتم تنهایی چکار کنم ؟ چون بودن با دوستان توی سفر نعمتیه و حوصله آدم سر نمیره ولی تنهایی هم مزایایی داره که میتونه شامل خوندن کتاب و توجه بیشتر به خرده فرهنگ های جاییه که آدم میره بشه ...

امسال میزبان من ، دیوید به هیچ وجه اهل مسایل تاریخی و این جور چیزا نبود ... فقط جاهایی رو دوست داشت که خانومها حضور موثرداشتن !! شب اول هم بعد از گذاشتن وسایل توی هتل بهم گفت بریم ماساژ ؟ گفتم دوست دارم برم استخر هتل شنا کنم ... گفت چه بهتر یه جا میبرمت که شنا هم بکنی ...

رفتیم یه جای بزرگ چند طبقه و خیلی شیک ... تنها کلمه انگلیسی که سردرش نوشته بود Spa بود ... تو طبقه اول استخر رو دیدم ... ازدور حس کردم که کسی مایو تنش نیست ... گفتم کجا برم مایوم رو بپوشم ؟ گفت مایو واسه چی ؟؟ گفتم مگه استخر نیست ؟ گفت چرا ولی مایو نمیخواد ! دیدم ای داد بیداد هیچ کس هیچی تنش نیست ... گفتم نه بابا منو بکشی اینجا نمیام ... این دیگه چه بساطیه ! اونا هم انگاری آدم فضایی دیده بودن ... یه چند تایی هم کله زرد اروپایی توشون بودن ... اونا راحت بودن ... چینی ها با موهای سیخ سیخی و دست به کمر لخت و عور اومده بودن دور من منو نگاه میکردن ... نیشخندی بهشون زدم وچشمام رو شبیه اونا تنگ کردم ... خندشون گرفته بود ...  به دیوید گفتم بریم ماساژ بهتره

 

توی چین انواع و اقسام ماساژ وجود داره ولی بهترینش بادی اویل ماساژ و فوت ماساژه که موادی رو بکار میبرن که خیلی آرامش بخش هستن ... بعد از یه بادی ماساژ کامل اومدم جای دیگه واسه فوت ماساژ به همراه صرف چای ، هنداوانه ( به قول خودشون شی گوا ) و میوه های دیگه .. یکی از جاهایی که سیگار سرحالم کرد همونجا بود ... دخترکی که پاهای منو ماساژ میداد هی نیشش باز میشد ... یه چیزایی به چینی به شی میگفت و انهم میخندید ... پرسیدم قضیه چیه ؟ گفت این تازه کاره و تو اولین توریستی هستی که پاهاشو ماساژ میده و از تو خوشش اومده و میخواد آخر سر ببوسدت ! جای فرناز خالی ...

 August ۴   Xian

از صبح تا ظهر توی دفتر با دیوید مشغول رسیدگی به کارها بودم ... ظهر بهم گفت چه ناهاری دوست دارم گفتم چینی باشه ولی عجیب و غریب نباشه ... گفت میدونم که چی دوست داری ؟ گفتم آره ٬ بقیه هم میدونستن چی دوست دارم که کلاغ دادن خوردم ! گفت بیا بهت نشون میدم ... بیرون رستروان نشون میداد که آشغال پزی نیست ... توش هم فوق العاده زیبا و شیک بود .. خوراکی بی نظیر از گوشت شتر خوردم که به روشی شبیه ایرانی طبخ شده بود ... عجب چیزی هم بود ... توی رستوران یه سری درخت بن سای بود که واقعا زیبا درست شده بودن ... یکی از غذاهایی بود که طعمش همیشه زیر زبونم میمونه ... ارس شانگهای بود و جاش حسابی خالی بود ... بد جوری عاشق غذاست ... مطمئنا" اونم توی شانگهای غذاهای تپل زده بود به بدن ...

بعد از ناهار با یه شرکت نفتی جلسه داشتیم ... تاریخچه شرکت برام جالب بود و ناراحت کننده ! سال 2001 تاسیس شده بود و فقط سرویس مهندسی میداد ... حدود 70 نفر پرسنل داشت و برای مارکت ایران سر و دست میشکوند ... چرا این همه شرکت ایرانی باید باشه و اینا بیان کار مهندسی انجام بدن ؟ گردش مالی سال گذشتشون حدود 20 میلیون دلار بود ... ولی موضوع مهم وجدان کاری پرسنل شرکت بود که مثل ساعت کار میکردن ... امیدوارم این روحیه کار به ایرانی ها هم برسه و دیگه برای کارهایی که میشه تو کشور انجام داد دست به دامن چینی ها نشد ... اگه آمریکایی ها و صاحبان دانش نفتی باشن آدم ناراحت نمیشه ولی کپی کاری که دیگه نباید خارجی باشه ... حیف ذخایر نفتی ایران که پولش توی شهرهای چین هم داره خرج میشه ... احمدی نژاد میگفت اقتصاد دنیا رو متحول میکنیم !! همین جوریه دیگه ... بخورید ... بخورید چشم بادومی های عزیز ... شما نخورین کی بخوره ؟ من و هموطن هامون بخوریم ؟؟ خدا برکت بده به ذخایر نفتی ایران که از چین گرفته تا غزه و لبنان .... از آنگولا گرفته تا بولیوی و ونزوئلا داره به همه خیر و برکت میرسونه ...

بازدید بعدی از یه کارخونه تولید آلیاژ پیشرفته بود ... ولی مدیربازرگانیش آقای دیک ! ( این دیگه چه اسمی بود ... ) گفت تعمیرات دارن و میاد هتل با هم صحبت کنیم ... منتظر بودم آقای دیک رو ببینم ازش بپرسم این چه اسمیه ؟ بعد از نیم ساعت صحبت دیوید ازش پرسید چرا اسمت اینه ؟ گفت میدونه معنی خوبی نداره ولی از این اسم خوشش میاد ... حتما اسم چینیش هم تو همین مایه ها بود ...

آقای دیک برای اینکه رسم مهمون نوازی رو به جا بیاره و اینکه بگه به مسلمونها هم احترام میذاره ما رو برد خیابون مسلمونها Muslem Lu  که باهاش قدم بزنیم و شام هم بخوریم ... من هم چقدر مسلمون بودم ! اولش همه فکر میکنن ایرانی ها یعنی همون عرب ها !! به من میگفت چرا با لباس رسمی نیومدی ؟؟ گفتم چه لباسی ؟ گفت مثل پرزیدنتتون مستر خاتمی !! گفتم اولا" که اون خدا بیامرز دیگه رییس جمهور نیست ُ ثانیا" اون لباس رسمی نیست ُ لباس مذهبیه ... گفت پیرمردها اون لباس رو میپوشن ؟ گفتم نه بابا فقط کسایی که درس مذهبی میخونن ... گفت بعد از درس چکار میکنن ؟ گفتم همون کاری که الان میبینی تو مملکتمون داره انجام میشه ... گفت تو چرا درس مذهبی نخوندی ؟ ... گفتم ...

 

مسیر اطراف بازار و برج قدیمی رو قدم زنان طی میکردیم ... قبلا هم این مسیر رو گشته بودم ... کلی دستفروش اونجا بودن و کف بازار صنایع دستی شیان بود ... اطراف یه قلعه قدیمی که اسمش بل تاور بود و هر ساعت یه زنگ بزرگ داشت که به صدا در میومد ...

وول زدن بین مردم بومی و توریست ها و شاد دیدن مردم کار جالبیه ... به خصوص توی شهری که همه جاش قدیمیه و پر از قلعه و برج و باروهای زیبا ... برای شام هم رفتیم یه رستوران شلوغ و فوق العاده کثیف ! مثل جگرکی های سیاه بیشه جاده چالوس بود ... کباب آوردن ... شبیه کباب ترش ... روی سیخ های نازک ... بدون نان ... با آبجوی بدون الکل ! بنده خدا ول کن نبود که تو مسلمونی و من میدونم که گوشت خوک و الکل نباید بخوری !! ولی واقعا" چه غذایی بود ... من به گمانم 15 سیخ خوردم .... با مستر دیک و شی کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ... به گمانم آبجوش الکل داشت ... چون اون دوتا فرت و فرت میخندیدن ...

بعد از شام برگشتیم هتل ... دیوید گفت نخواب بیا بریم KTV گفتم اونجا کجاست ؟ گفت بریم آواز بخونیم ... گفتم آواز ؟ گفت آره ؟ نفهمیدم منظورش چیه ... گفتم بریم ببینیم چیه ... رفتیم دیدم یه سری اتاق نسبتا" تاریک هستش با کاناپه ای وسط اتاق و تلویزیونی بزرگ LCD و کامپیوتر... یه سری دختر میان تواتاق و هر کسی یکیشون رو انتخاب میکنه ... وظیفه این خانم ها چیه ؟ هان ... فکر بد نباید کرد ! دخترها آهنگ انتخابی مردها رو براشون میخونن ... با میکروفون ... و باپسرها تاس بازی میکنن و براشون آبجو و میوه سرو میکنن ... خود پسرها هم آواز میخونن و به قول خودشون استرس هاشون رو تخلیه میکنن ... برای خانم ها هم پسرها میان ... به گمانم واژه KTV هم یعنی Karaoke TV به خاطر نوع سیستم آهنگ و آوازخونی ... من که حال نکردم ... تاس انداختن هم بلد نبودم ... فقط هندونه خوردم و پاپ کورن ... به دخترکه هم گفتم گردن و پشتم رو ماساژ بده .. دیوید هم اولش به کارهای من میخندید ... خودش هم شلنگ تخته مینداخت و آواز میخوند

مشغول نگاه کردن به کارهای دیوید بودم ... حسابی سرگرم بود ... دخترک کنار من هم زل زده بود توی چشمای من و لبخندی به لب داشت ... حس کردم بنده خدا به زور خودش رو شاد نشون میده و غمی توی چشماش هست ... نمیتونستم باهاش حرف بزنم، چند کلمه انگلیسی بیشتر بلد نبود ... احساس کردم اینا وظایفی غیر از این کارا دارن .... حقیقت امر این بود که این دخترک ها برده های جنسی هم بودن و اگه توسط کسی انتخاب بشن یعنی همه رقمه در اختارشن و سرویس جنسی هم باید بدن ...

 به رغم دیوید که خوشحال بود از اینکه احساس میکرد به من خیلی خوب داره حال میده ٬ من احساس تلخی داشتم ... توی فکر بودم که دیوید کنارم نشست و گفت چی شده ؟ از این جا خوشت نمیاد ؟ گفتم دلم خیلی به حال این دختر ها میسوزه ... اینا هم مثل خواهر و همسر من و تو حق زندگی و آرامش دارن و خیلی برام سخته که ببینم از بغل یه مرد به بغل یکی دیگه میرن ... ساکت شد و گفت میفهمم چی میگی ... اینا دخترهایی هستن عموما روستایی و زیبا که نیاز مالی به اینجا کشوندتشون و بعد از مدتی کار کردن و پول در آوردن از این مکانها میرن و با اون پول یه زندگی جدید واسه خودشون دست و پا میکنن یا به خانوداه هاشون کمک مالی میکنن ... و شاید دوست پسر و شوهرهای آیندشون هرگز نفهمن که اینا روزی اینجا بودن ....

بهم گفت مهمونهای اروپاییش و کره ایش و خاورمیانه ایش این سوال ها رو ازش نکرده بودن و خودش هم رفت تو فکر ... دیدم ناراحت شده و احساس میکنه کار بدی کرده گفتم ، مهم نیست ... امشب بهشون انعام خوب بده و بگو بهم تاس بازی رو یادم بدن ... من پیغمبر نبودم و نیستم ولی حس تلخی پیدا کردم

توی نسل جوان چین مساله ویرجینیتی خیلی مهم نیست ، نه اینکه مهم نباشه ، مساله اول و آخر نیست و دخترک ها میتونستن توجیه داشتن دوست پسر رو مطرح کنن ... قرن بیست و یکم و بردگی جنسی به طریقی دیگر ... زمانه عوض نمیشه ...

مردهای زیادی توی چین میرن KTV  و انواع سالنهای ماساژ و زنهای اونها هم عموما" توی شهرستانها خیلی نمیتونن بهشون گیر بدن ... بر خلاف تصور اولیه من مردهای چینی سرد نیستن و به طرز شگفت انگیزی آمپر بالا هستن و میشه گفت یه خروس تمام عیارن ... حتی غذاهایی که میخورن رو طوری انتخاب میکنن که میل جنسی رو افزایش میده ...

دیوید همسر آروم و زیبایی داره ولی با این تفاسیر برای خودش Lover  یا معشوقه ، تک پر یا هر ترجمه ای که براش بشه گفت داره و همیشه خدا انواع و اقسام ماساژهای سکسی رو توی برنامه اش داره و همسرش هم از این موضوع خبر داره !! ولی چون به قول خودش توی چین مرد یعنی همه چیز و زن هیچ چیز ! این موضوع باعث ایجاد تنش نمیشه و همسرش باید شرایطش رو درک کنه ... من نمیدونم چرا زنهای ایرانی به این درک بالا نمیرسن !

جامعه سنتی مردسالار به هر طریقی که شده بود میخواستن برای مردها تعدد روابط جنسی رو داشته باشن ... توی چین قدیم و سنتی با کلفت و کنیز و ماساژور و امثال اینها مثل ایران خودمون و توی ایران نیاز به توجیه شرعی نیاز داشت که مذهب شیعه به داد مردها رسید و توی چین هم حتما خالی بندیهایی که از جانب کنفوسیوس کردن که مرد باید حال و حول کند فراوان !! و البته نیاز مالی زنها هم کمک شایانی به این قضیه کرد و بعد از اون حسادتهای زنانه و طرز تفکر خاص بعضی دخترها و زنها که به دنبال دزدیدن زندگی زنهای دیگه و یا مردهای اون زندگی ها بودن ...

امروز هم توی چین با القابی چون Lover , Blue girl , Fox girl , Yellow girl وارد دنیای مردانه و فحشای پنهان جامعه میشن  ... البته توی شهرهایی مثل شانگهای و پکن این افسار گسیختگی جنسی به طور علنی توی مردها نیست و همین طور خانواده هایی که پولدار نیستن ... ولی به صورت غیر علنی موج میزنه ...

داشتن لاور و دوست دختر زیاد یعنی پولدارتر بودن مرد و قدرت اقتصادیش و دیوید بهم گفت که اگه بیرون برم برای شام همیشه زن و بچه ام رو نمیبرم ... چون مرد حق داره لحظات تنهایی و مجردی برای خودش داشته باشه و همیشه راجع به همه چی نمیتونه با زنش صحبت کنه ... پس یه زن باید دور و برش باشه واگه میره رستوران با دوستاش و لاور با خودش نبره دوستاش فکر میکنن ورشکست شده یا اوضاع اقتصادیش بهم ریخته ... و اینم لایه های زیرین فرهنگ چینیه ... چیزی که برای ما کمی عجیب به نظر میرسه ... ولی توی جامعه خودمون به طریقی دیگه همین کارا انجام میشه ...

August  ۵    Xian - Shanghai

صبح دیر از خواب بیدار شدم و بدو بدو رفتم پایین که با دیوید بریم شانگهای ، دیدم یه دختره توی ماشینه ، گفتم این کیه ؟ گفت لاور ! گفتم دیر شده اینم آوردی ببینم ؟ گفت با ما میاد شانگهای ... گفتم میاد چکار ؟! گفت من تنها نباشم ... گفتم مرتیکه من و ارس با تو هستیم ، یکی دیگه هم داره از امریکا میاد پیش ما ، تو میگی تنها نباشی ؟ گفت اوکی پس شب تو یا ارس میایین پیش من بخوابین ؟؟ گفتم مرتیکه خروس دو روز بی خیال شو بعدش بر میگردی شیان ... خندید گفت من شبی نشده تنها بخوابم ...

با عجله رسیدیم فرودگاه اما دیر رسیدیم و پرواز رو از دست دادیم  ... لاور هم ماشااله یک کلمه انگلیسی بلد نبود و هی منو نگاه میکرد و میخندید ... توی مسیر هم یه ضرب خواب بود و کله مبارکش روی شونه من افتاده بود ... حوالی ظهر رسیدیم شانگهای

نزدیک اتاقمون یه اتاق واسه لاور و دیوید گرفتیم !! بالاخره خروس خان میبایستی به وضعیت عشق و حالش خللی وارد نمیشد ... ارس رفته بود بازدید کارخونه ای حوالی شانگهای ... با دیوید و لاور توی اتاقشون بودیم و ازش راجع به فلسفه های زندگیش میپرسیدم ... خیلی ریلکس و راحت فکر میکنه ... برعکس من که خیلی به خودم سخت میگیرم

تو همین حال و هوا بودیم که من خوابم برد ... با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ... دیدم دیوید و لاور روی کاناپه مثل مار پیچیدن توی هم و خوابشون برده ... هرچی صداشون کردم دیدم تکون نمیخورن ٬ خواب سنگینی داشتن ... ارس اومد ... دختره رو که دید شوک شد ٬ گفت این کیه ؟! گفتم لاور دیوید ... گفت یعنی چی ؟ ... از کالچرشون گفتم تا فهمید ... ارس خندش گرفته بود ... گفت دیوث دروغ میگه ... یکی رو آورده میگه کالچر ما اینه و ما رو سر کار گذاشته ٬ ما هم که نمیدونیم راست میگه یا دروغ ؟! خندیدیم و رفتیم توی اتاقمون ...

عصری ارس با یکی جلسه داشت منم رفتم توی لابی هتل منتظر جلسه خودم بودم دیدیم طرف زنگ زد گفت امروز نمیاد و میره برای فردا ... ارس رفته بود و منم تنها شده بودم ... رفتم سر وقت دیوید و لاور ! اسم چینیش رو من تا آخر یاد نگرفتم ! گفتم بریم قدم بزنیم و غذا بخوریم ... طبق عادت چینی ها ساعت شام خوری از پنج و نیم به بعد شروع میشه و حداکثر تا هفت شام رو خوردن ...

 August  ۶  Shanghai

صبح من و دیوید بایستی میرفتیم شهر هوژو برای بازدید یکی از بزرگترین کارخونه های لوله سازی ... یه مهندسه هم باهامون بود که میخواست بره برای بازرسی دوره ای اون کارخونه ... خسته شده بودم از بس ازم سوال کرد ... زرت و زرت هم میگفت عکس دخترهای ایرانی رو توی اینترنت سرچ میکنه و خیلی خوشگلن ... میگفت چند تا زن داری ؟ چهار تا ؟ گفتم نه بابا اونا عرب هستن که چند تا زن دارن ... میگفت بابای تو چند تا زن داره ؟ گفتم یکی ... گفت داداشت ؟ گفتم یکی ... گفت آهان پس اونا عرب نیستن ؟ گفتم نه ... آخر سر گفت ولی اگه چهار تا زن میتونی بگیری حتما بگیر ... گفتم باشه ... الاغی بود واسه خودش ... یه ضرب هم خودش رو راحت میکرد و توی هوای شرجی و گرم مجبور بودم شیشه رو بدم پایین و راننده هم هی زر زر میکرد که شیشه رو بده بالا ... به گمانم خودش هم توی این گند کاری سهیم بود ٬ چون دیدم یه جا گفت اوخ اوخ و زد بغل و چند تا دستمال ورداشت و بدو بدو رفت سمت بوته های کنار جاده ... نشسته بود و زل زده بود به ما که توی ماشین بودیم ... شاید میترسید ماشینش رو دودر کنیم ! جای ارس خالی بود ... دیوید هم خندش گرفته بود و داشت ریسه میرفت

نزدیکهای ساعت ده رسیدیم به کارخونه ... مدیرهای بازاریابی و فروششون رو توی نمایشگاه نفت و گاز تهران ملاقات کرده بودم ... یه کمی صحبت در مورد کارخونه و بعدش هم بازدید .... بزرگترین خط تولید لوله درز جوش آسیا رو داشتن تکمیل میکردن و دو سه تا سکیوریتی گارد هم مراقب بودن تا شاید کسی عکس نندازه ! چون من که دوربینم رو در آوردم مدیر فروشه رنگش پرید و گفن نه نه سریع بذار توی جیبت

من یه مدتی مدیر تولید کارخونه مشابهی توی تهران بودم و به روند تولیدشون مسلط بودم ... براش جای تعجب بود که اطلاعات فنی خطوطشون رو میپرسیدم  ... دیوید هم چون بیشتر اهل تجارت بود از قیمت ها و بازارهاشون میپرسید

یک ساعتی توی کارخونه بودیم و گفتیم زودتر برگردیم شانگهای ... خدا رو شکر اون پسره مهندسه که بازرس بود باهامون نیومد ... ولی شکم به راننده درست بود چون بازم بو میومد ! ... ولی غذاهای اونجا هم از بس سیر و ترب و این جور چیزا داره پدر صاب بچه رو هم در میاره ... یه بار من یه خبطی کردم واسه سنگ کلیه ام ترب خوردم شده بود مثل کباب خوری و پیاز خوری های اداره چی ها ... معده آدم منفجر میشه و دایم میزنه بالا و آبروی آدم میره ... همه فکر میکنن وضو باطل کردی !!

حدودهای ساعت یک و دو رسیدیم شانگهای ... لاور رفته بود پیش دوستاش و برگشته بود و ارس هم نبود ... گفتیم بریم بیرون واسه غذا ... هوا شرجی شده بود و نم نم بارون هم میومد ...  دیوید از کنار یه مغازه رد شد و گفت غذای سنتی دوست داری ؟ دیدم شبیه کله پزی های ما میمونه ... یه بار توی پکن پاچه خوک خورده بودم ... کمی شبیه پاچه گوسفند بود ... گفتم اوکی فقط خیلی عجیب غریب نباشه ...

یاد رستوران غذای دریایی افتادم ... اون رستوران عجیب و غریبی که توی گوانگژو رفته بودم و مثل باغ وحش بود ! مار ٬ عقرب ٬ کرم ٬ لاک پشت ٬ خرچنگ ٬ تمساخ ٬ کرم ٬ لارو ٬ قورباغه ٬ سوسک و ... همه چی بود و ماها توی روز دوم  اولین سفرمون با این صحنه مواجه شدیم و مدیر فروش کمپانی هم ما رو زرتی برد اونجا ! داشتیم میمردیم ! یه شاه میگو سفارش داده بودیم و تعدادی صدف ... روده هامون داشت تاب میخورد ... چای سبز و آبجو رو هورت هورت میکشیدیم بالا ... میخواستم دختره رو بلند کنم مثل خیار بزنم روی زمین بترکونمش ... گفتم مارو آوردی رستوران یا باغ وحش ؟ فرت و فرت میخندید ... ارس میگفت مرض ... خودش هم مال شانگهای بود و شنیده بود گوانگژو و جنوب چین غذاهای عجیب غریب میخورن میخواست ببینه چه جوریه که با ماها اولین تجربه اش رو بدست آورد !

واسه دیوید گفتم بلای اونجا رو سرمون نیاری ها ... گفت نه این خیلی خوبه ... هوای کله پاچه هم به سرم زده بود ... شیشه ها هم مثل کله پزی ها بخار گرفته بود ... وسط میز عذا خوری شعله گاز بود و یه ظرف گرد بزرگ که از وسط به دو بخش تقسیم شده بود ... دیدم یه لیست بلند بالا آوردن و دیوید یه سری چیزا رو تیک میزد ... توی ظرف یه آب در حال جوشیدن بود که شبیه آب کله پاچه بود ... دیدم مواد غذایی رو دارن میارن ... به به مثل غذایی بود که سال قبل توی شنزن با دخترکی که مدتی توی ایران همکارم بود و دوست فرناز هم بود خورده بودم ...

تو این روش چیزهایی مثل سبزیجات ٬ قارچ ٬ خیار دریایی ٬ گوشت اسلایس شده ٬ ماهی های نسبتا" کوچیک و این جور چیزا رو برای چند دقیقه ای میریزن توی آب جوش ظرف ... دو قسمت هم شامل تند و معمولیه ... یعنی توی قسمت تند فلفل قرمز میندازن باعث میشه اشک آدم در بیاد و آب جوش هم آب دماغ آدم رو راه میندازه !

غذای خوشمزه ای بود ولی وسطش دیدم دیوید میخواد یه چیزهای قرمز رنگ یخ زده رو بریزه توی ظرف ... گفتم این چیه ؟ گفت خون !! گفتم چی ؟ خون ؟!! گفت آره ٬ معدت رو میشوره ! گفتم نه بابا همین جوری دل و رودم بهم خورد و شسته شد ... خندید .... لاور هم میخندید

عصری ارس اومد و گفت پسر داییش آرین از آمریکا میاد چین و توی بیزینس پوشاکه و امشب میاد پیش ما ... توی تهران دیده بودمش ... فیلمی بود این آرین ... هیکلی و شوخ ... یه ضرب فحش میداد ... به ایرانی و انگلیسی ! فارسیش دست و پا شکسته بود ... ولی فحش ها رو خوب بلد بود ... دیوید رو که دید نیشش باز شد ... گفتم ارس این دوتا دهن ما رو سرویس میکنن ... دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ... عشقی کردن وقتی نیم ساعت از ملاقاتشون با هم گذشته بود !!! دیگه بی خیال ما شده بودن ! آرین شب گفت بریم رستوران هوترز ... رستوران معروف با اون دخترکهای رقاصه معروفترش ...

رستوران نزدیک برج مخابراتی شانگهای و توی منطقه فوق العاده شیک و گران قیمت پودونگ بود ... ولی عجب جای پر سر و صدایی بود ... یه سری دختر فقط سر و صدا میکردن و میرقصیدن ... آرین هم هی اونا رو دستمالی میکرد و میزد و سفارش بال مرغ میداد ... عین چی غذا میخورد ! هی هم خالی بندی میکرد که تولد من و ارس و خودش و دیویده و اونها هم میومدن سر میز ما هپی برث دی میخوندن و دست میزدن ... یا از ترسشون بود که آرین انگولکشون نکنه یا خنگ بودن که نمیفهمیدن مگه میشه تولد چهار تا رفیق توی یه شب باشه و بیا با هم هوترز ؟!! آرین مثل خرس غذا خورده بود و عرق زده بود ... گفت بریم هتل ... برگشتیم هتل

از دیوید پرسیدم لاور کجاست ؟ گفت رفته خونه دوستش ... گفتم پس آرین امشب پیش تو میخوابه ! میخندید و میگفت ازش میترسم ! دیدیم سر شبه و حس خواب نیست ... آرین گفت بریم بار ... سمت سفارت ایران توی شانگهای ( جالبه که ایران هم توی پکن و هم توی شانگهای سفارت داره٬ شاید هم دفتر تجاری بود ... حوصله نداشتم ته و توش رو دربیارم ) ٬ که خیابون شیکی هم بود بارهای زیادی بود ... یکیشون یه بار انگلیسی بود به اسم بول داگ ... با ارس نشستیم و صحبت کردیم ... اون دو تا هم بیلیارد بازی میکردن و چپ و راست داد میزدن بهم میگفتن لوزر (بازنده) ... سر و صداشون توجه همه رو جلب کرده بود ... من و ارس هم دارت بازی کردیم و منم روی تخته سیاه نوبت بیلبورد نقاشی های خودمون و بقیه رو میکشیدم

تا ساعت یک شب اونجا بودیم ... دیدم فردا هم بازدید داریم و اگه نریم فردا رو کاسب نیستیم ... موقع برگشتن هم بارون شدیدی میومد ...

August  ۷   Shanghai

صبح به همراه ارس و دیوید بایستی میرفتیم شهری نزدیک شانگهای به اسم جیاشینگ ... بیش از دو ساعت با ماشین راه بود ... یکی دو سال قبل رفته بودم این شهر برای بازدید از کارخونه تولید شمش های فولادی ... کارخونه ای بود که یه خانم میانسال به اسم واتر مدیر بازرگانیش بود و خیلی فعال بود و هنوز دوست خوبیه برام  ... کارخونه رو تازه به این شهر منتقل کرده بودن و فبلش توی شهر داینان بود ... زادگاه رییس جمهور فعلی چین ... و فقط و فقط یه بیلبورد توی اون شهر نصب بود که عکسش روش بود و هیچ حای دیگه عکسی ازش ندیدیم ... دقیقا" بر خلاف ایران ٬ سوریه و بقیه کشورهای عربی که پر از عکس و مجسمه رهبرانشونه ...

 

شهر داینان و جیاشینگ نزدیک رودخانه عظیم یانگ تسه هستن ... دو سال قبل که داینان بودم و برای بازدید رفته بودم جیاشینگ خانم واتر یکی از پسرهای مجموعه اش رو فرستاد که دو روزی توی داینان همراه من باشه ٬ چون توی اون شهر آدمهای کمی زبان انگلیسی بلد بودن ٬ ولی جایی بود که کارخونه های زیادی توش بود و یه هتل زیبا داشت که من تنها مهمون اون هتل بودم و اگه اون پسره ٬ فرانک پیشم نبود و دلقک بازی در نمیاورد و سرگرمم نمیکرد فقط توی فضای فوق العاده زیباش کتاب میخوندم ... کما اینکه کتاب هم خوندم ٬ ولی بودن فرانک و تعریف هاش از فرهنگ مردم چین و محیط دانشگاه ها ٬ مدارس ٬ دوستی پسر دخترها و ... حسابی سرگرمم کرده بود ...

اینبار داشتم میرفتم بازدید یه کارخونه تولید فلنج و فیتینگ ... یه دختر خیلی جوان مدیر بازرگانی خارجیش بود و مدیر تولیدش هم مردی بود که قیافش به تنها چیزی که نمیخورد مدیر کارخونه ای صنعتی بود ...

زمانی که دولت برای زیر ساختهای اقتصادی برنامه داشته باشه و حمایت واقعی داشته باشه خیلی کارها سهل میشه و آدمهای معمولی هم کارهای بزرگ میتونن انجام بدن ... ولی وقتی مثل رییس جمهور ما فقط حرف وشعار بزنن و پدر تولید کننده رو در بیارن غول ترین مدیران صنعتی هم زانو میزنن و نابود میشن ...

اگه اینقدر که دنبال درست کردن اقتصاد و مدیریت دنیا و ادب کردن آمریکا و دشمنان این کشوره یه کم به فکر چالش ها و گرفتاریهای ناشی از تحریم ها بود و پولهای گم و گور شده دولتی رو به سیستم های اقتصادی برمیگردوند یا بهتر بگم برمیگردودن ... ماها واسه پیدا کردن ساپلایر خوب توی چین مثل مائو سفر نمیکردیم و با همون آمریکایی ها و اروپایی های صاحب تکنولوژی واقعی کار میکردیم و دنبال مذاکره با ساپلایرها برای پرداخت مطالبات معوقه شون نبودیم و تا خرخره زیر بار فشارهای مالی نمیرفتیم و مغزمون واسه تولید توی مملکت خودمون هم حسابی کار میکرد ... زبون همه پشم در آورد از بس که گفتن و معترض شدن ولی هیچ گوش شنوایی نبود ... ولی من و خیلی های دیگه منتظر اون روز هستیم و بالاخره هم میاد آقای ... !!!

برای ناهار رفتیم یه رستوران فول چینی ... دیدم هوا بارونیه و سوپ میچسبه ... موقع خوردن سوپ دیدم یه چیزهای نرمی توشه که کمی هم کشیده است ٬ از ایمیس ٬ دخترک مدیر بازرگانی پرسیدم چیه ؟ گفت قارچ ... نگاه کردم دیدم چشم داره ! گفت قارچ های چینی چشم دارن ؟ خندید و نگاه کرد ... گفت آهان حلزونه ! ... یاد حلزونهای بدون لاک شمال افتادم ... فکر نمیکردم روزی خوراکم بشن ... توی چین تنها چیزی که نخوردیم دنبلان آدمیزاد بود که اونهم نمیتونم با اطمینان بگم ...

بعد از بازدید زنگ زدم به خانم واتر و گفتم توی شهرشون هستم و یه سر میزنم بهش ٬ ارس و دیوید هم اون کارخونه رو ندیده بودن و گفتن بریم ... وقتی رسیدم سراغ فرانک رو گرفتم گفت از اونجا رفته به شرکت دیگه ای ... کوره های ذوب و شمش ریزی مدرن و بزرگ اونجا ارس رو کنجکاو کرده بود ... راننده هم هی غر میزد که زودتر باید برگرده شانگهای ... واسه همین خیلی نموندیم و برگشتیم ... راننده هم دیوانه وار ما رو رسوند تا شانگهای ...

توی راه با ارس در مورد محله های قدیمی شانگهای صحبت میکردم ٬ چون چند روز قبل که رفته بودیم بارون بود و نشد چیزی رو ببینیم ... دیوید خیلی حال و حوصله این جور جاها رو نداشت و میگفت نمیره ببینه ... وقتی در مورد تاریخچه جایی ازش سوال میکردم میگفت نمیدونم و چیز مهمی هم نیست ! شاید مثل خود ماها که در مورد کشورمون اطلاعات کمی داریم ... من خودم به شخصه اماکن تاریخی تهران رو خیلی نمیشناسم و شاید گذری از کنارشون رد شده باشم و چند تا موزه رو با مدرسه رفته باشم

ولی سفرهای کاری رو اگه بشه با مطالعه تاریخ سرزمینی که میری و آداب و سننشون پرکنی خیلی خوبه ... ولی با وجود آرین و دیوید این سفر رو نمیشد با این چیزها پر کرد ...

وقتی رسیدیم شانگهای آرین در انتظار ما بود ... گفت بریم هوترز ! گفتم دیشب اونجا بودیم ... سر و صدا هم خیلی زیاده اونجا ٬ گفت دخترهاش خوشگلن ... گفتیم اوکی بریم ٬ بعد از هوترز دیوید گفت بریم  KTV ... گفتم ای داد بیداد اینجا کم سر و صدا تحمل کردیم بریم اونجا هم سر و صدای شماها رو تحمل کنیم ؟ ارس نرفته بود و گفت بریم ببینم چه جاییه ... دیوید و آرین دهن ما رو سرویس کردن ... زدن و خوردن و  آواز خوندن ... آرین که میکروفون دستش بود و یه ضرب با آواز به همه فحش ایرانی میداد ... دو تا دختر هم آویزونش بودن ... روی کاناپه مثل خرس دراز کشیده بود و یکی روی شکمش نشسته بود و پیشونی و سر آرین رو میمالوند اون یکی هم پاهاش رو ماساژ میداد ... دخترها مونده بودن این دیگه چه جانوریه !

August  ۸   Shanghai

صبح با ارس گفتیم بریم یه مقداری خرید هم بکنیم ... چون چند سالی میشه که ترجیح میدم لباسهامو توی سفرهام و از جای قیمت دار بخرم و فروشنده های سگ اخلاق ایرانی به خاطر نپسندیدن لباس و خارج شدن از مغازشون بلند بلند نگن تو که نمیخوای خرید کنی واسه چی ما رو سر کار گذاشتی !!! یا اینکه خریدار نیستی بابا ... آخر سر هم از خریدم راضی نباشم و حس کنم گرون خریدم ... از بس که میگن قابل نداره و واسه شما میشه اینقدر ... آخه یکی نیست بگه مگه من پسر خاله ات هستم که واسه من بشه شصت هزار تومن و واسه یکی دیگه بشه شصت و دو هزار تومن ؟! قیمت واقعی توی ایران امری پیچیده است ٬ چون به مکان فروشگاه ٬ فروشنده ٬ قدرت چانه زنی و خیلی چیزهای دیگه که هیچ ربطی نداره ٬ ربط داره !!

دیدم فروشگاه های خوبی مثل jack & jones , C&A , ZARA , Mango , H&M  اطراف هتل هستن و اکثرشون هم حراج دارن ... آرین و دیوید کلافه شده بودن ... حوصله خرید نداشتن با هم چرت و پرت میگفتن و میخندیدن ... توی این فاصله این دوتا یه باشگاه تیراندازی هم پیدا کردن و گفتن بریم تبر اندازی ! اونجا هم هی داد و بیداد راه مینداختن و بهم لوزر میگفتن ... امروز دیگه روز آخری بود که ما توی شانگهای بودیم و میبایستی شب میرفتیم پکن ... آرین میرفت گوانگژو 

برای شام رفتیم یه رستوران ترکی که جای نسبتا خوبی هم بود ... دیوید نمیتونست غذاهای خاورمیانه ای رو راحت بخوره ٬ به خصوص ماست ... ولی آرین مثل بنز اونهم از نوع کمپرسی داشت میخورد ...

یه دختری هم داشت اون وسط ترکی میرقصید ... آرین و دیوید هم یه ضرب توی کوکش بودن ... دخترهای تاجیک و قزاق و ترکمن توی شانگهای بودن ... مثل هرجای توریستی یا تجاری بزرگ که برای کسب درآمد همه چی باید باشه ...

غروب هم دیدیم هر جفت آرین و دیوید بی حال هستن از اینکه دارن از هم جدا میشن ... ولی ما بایستی برای چند تا جلسه میرفتیم پکن و دیگه اینکه فرناز برای سمینار اومده بود پکن و دوست داشتم دو روز با هم باشیم ... و شب رسیدیم به پکن ... و فرناز و دوستهاش رو توی هتل ملاقات کردیم و ما هم توی همون هتل اتاق گرفتیم ... و دیوید باز هم اتاقی دونفره برای لاوری دیگه توی پکن !!

August  ۹   Beijing

 شهر پکن ٬ خواهر خوانده شهرهایی چون تهران ٬ نیویورک ٬ قاهره ٬ تل آویو ٬ اوتاوا و ... توی شمال شرقی چین واقع شده و آب و هواش تقریبا مثل تهران میمونه ... تابستانهای گرم و زمستانهای سرد ... چیزی که من عاشقشم ... مثل تهران هم خیلی شلوغه و به گمانم بیش از ۱۸ میلیون جمعیت داره ... برخلاف شانگهای ٬ شنزن و گوانگژو ٬ پکن شهری فلت هستش و خیلی برجهای بلند ندراه ... خیابونهای بسیار عریض و صاف مثل خط کش که به گمانم باید یادگار دوران اولیه حکومت کمونیستی یاشه ... ساختمانهای سربه فلک کشیده شانگهای یه جور زیبایی داشتن و ساختمانهای با معماری خاص ٬ چه جدید و چه قدیمی پکن یه زیبایی دیگه

 از نظر تجاری پکن به گمانم باید توی رده های بعدی باشه نسبت به شانگهای و گوانگژو و ... و یه جورهایی میشه گفت پایتخت سیاسی چینه و محوریت تجارت با شانگهای و مابقی شهر ها هستش

ولی توی این شهر و شهر هایی مثل شیان بیشتر میشه نماد های فرهنگ چین باستانی و اصیل رو پیدا کرد و مکان های تاریخی با قدمت بیشتری وجود دارن ٬ چیزی که برای لمس نزدیک تر فرهنگ هر کشوری بهتره ... و حال و هوای قدیمی تری داره و شاید تفاوت ها محسوس تر باشن ... بطور مثال شهر شنزن قدمتی کمتر از ۷۰ سال داره ولی امروزه یکی از قطب های اقتصاد چین شده ... و میشه گفت چینی توش میبنی تا چین شکل گرفته به مرور زمان ...

از لحاظ سیاسی هم پکن جایگاه خاصی توی شکل گیری چین ٬ دومین اقتصاد جهان داشته ... زمانی که در سال ۱۹۱۲ جمهوری چین با براندازی امپراتوری منچو شکل میگیره و  درهای شهر ممنوعه امپراتورها بعد از ۵ قرن به سوی عوام باز میشه و فضای سیاسی چین تغییر میکنه ... امپراتور بچه سال توی کاخ خودش حبس و خلع مقام میشه ... این فقط تغییر مقام یک شخص نیست ٬ تغییر بنیادین همه جامعه هست ... مثل تغییرات زیر بنایی که جامعه خودمون بعد از فروپاشی نظام سلطنتی داشت ... چه عزیزها که ذلیل شدن و چه ذلیل ها که عزیز ... چه نا حق ها که حق شدن و چه حق ها که ناحق ... در هر صورت این امر توی انقلاب ها امری اجتناب ناپذیره

یاد شبی افتادم که به دفتری سیاسی توی سعد آباد رفته بودم و موقع برگشت به دلیل ترافیک تجریش مسئول امنیتی اون مکان اجازه عبور از مجموعه سعد آباد رو بهمون داد ... از روبروی کاخ های ساکت و آرام شاه و شاهزاده ها میگذشتم و با خودم میگفتم کجان اونایی که تا سی سال پیش کسی جرات رد شدن از بیست کیلومتری خونه هاشون رو نداشت !! و ای وای بر اون آدمی که این رو ببینه و عبرت نگیره که خیلی ها اومدن و به جلال و جبروتی رسیدن که کسی رو یارای مخالفت با اونها نبود ٬ اما چنان به سرعت محو شدن که جز خاطره و نام نیک یا بد و خانه و کاشانشون ٬ وسایل شخصیشون و ... هیچ چیز دیگه ای ازشون نموند و شدن یک نام در تاریخ ...

کجا بودن امپراتور ها که ببینن پسرک ایرانی اومده روبروی پله های کاخ هاشون ژست میگیره و سربازی نیست که به تیغ شمشیری سر از بدن این پسرک به خاطر این گناه نابخشودنی !! جدا کنه ... ای کاش این بشر خودستای مغرور میفهمید ...

شهر ممنوعه به روایتی وسیع‌ترین و کامل‌ترین مجموعه معماری چوبی در جهان هستش ... احداث شهر ممنوعه در سال ۱۴۰۶ میلادی با دستور دومین امپراتور سلسله مینگ آغاز شده و ظرف ۱۴ سال ساخته شد. تا سال ۱۹۱۱ میلادی و نابودی سلسله چینگ (قریب ۵۰۰ سال) جمعا ۲۴ امپراتور در این شهر ممنوعه اقامت کرده و بر چین فرمان راندن ...  از سال ۱۹۲۴ بازدید از این مجموعه به عنوان کاخ موزه برای عموم آزاد شده و افسانه ممنوعه بودن اون پایان پذیرفته ...

شهر ممنوعه کاملا طبق نظام تشریفاتی سلسله‌های فئودالی و اصول طبقاتی ساخته شده ... طرح کلی، وسعت ،شیوه معماری، رنگ و تزیینات همه نمایانگر امتیاز خاندان سلطنتی و سلسله مراتب اشرافی هستش . سه قصر این مجموعه یعنی قصر تای حه، قصر جون حه و قصر بایو حه که توجه را بیشتر جلب می‌کنن، محل اعمال قدرت امپراتوری امپرتوران و برپایی مراسم پرشکوه بودن ...

قصر تای حه، مرکز تمام شهر ممنوعه و تخت سلطنتی طلایی رنگ امپراتور در این قصر دیده می‌شه این قصر دارای مجلل ترین معماری در شهر ممنوعه است ... این قصر در شمال میدان بر سکوی مرمری سفید رنگی به مساحت ۳۰ هزار متر مربع و بلندای ۸ متر ساخته شده ٬ ارتفاعش ۴۰ متر که به لحاظ ارتفاع، بلند ترین بنای شهر ممنوعه است ...

توی فرهنگ چین، اژدها نماینده قدرت امپراتوری است و امپراتور "پسر آسمانی" اژدهای حقیقی" نامیده می‌شه و درون قصر تای حه در بالا و پایین با حدود ۱۳ هزار شکل اژدها تزیین شده ...

طبق یادداشت های تاریخی، در سلسله مینگ ۱۰۰ هزار صنعتگر و یک میلیون کارگر در ساخت این مجموعه عظیم باستانی شرکت داشتن ... مصالح ساختمانی مصرفی از سراسرکشور حتی از فاصله های چند هزار کیلومتری تهیه شده ... اشیا تاریخی شهر ممنوعه حدود میلیون قطعه است  و این یعنی یک ششم شمار کل کشفیات چین ...

صبح ما جلسه داشتیم و فرناز و دوستهاش گردش با تور توی شهر ... شهر ممنوعه و دیوار چین رو همون روزهای اول رفته بودن ... عصری که برگشتن با هم رفتیم خرید ... کاری که من هم بهش علاقه پیدا کردم ... ولی اونهم تا حدی !! از یه حدی که گذشت منو ارس نشستیم و در و دیوار رو نگاه کردیم

ادامه داره

نوشته شده توسط علی شیرودی | | یکشنبه 10 مرداد1389 •

افسانه شرقی : سفر هند

Colors of India 16

توی ایمیل هام یه ایمیل بود در مورد 10 جایی که حتما" قبل از مرگ آدم بایستی بره ببینه ... یکشیون هند بود ولی اگه آدم بره هند رو ببینه گمان نکنم خیلی به این جمله اعتقاد داشته باشه و مطمئنا" اولین کار بعد از سفر رسوندن عدد 10 رو به 9 هستش و یکی از جاهای که بهتره نره و نبینه همین هند ...

گذشته از شوخی از دید توریستی شاید یه جورهایی جذاب به نظر برسه ، چون سوار اتوبوستنون میکنن میبرن جاهای دیدنی ، زنان ساری پوش رنگارنگ ٬ مردان ریش و مو بلند سیک ٬ تاکسی های فیات زرد و سیاه ٬مردم نسبتا شاد و شنگول ٬ بودایی و مسلمان ُ هندو ٬ مسیحی و پارسی و ... همه و همه در کنار هم ... عبادتگاه های خاص و رقص وآوازهای عجیب و غریبشون در برابر مجسمه های اله هاشون و ... مثل آکواریوم ٬ که حس پشت شیشه بودن و نشنیدن صدای واقعی و لذت بودن درون اونها ولو با کمی دردسر و شاید هم اکراه و سختی رو نمیشه تجربه کرد ... اگه آدم توی بطن زندگی اونا بره چیزهایی غیر از تاج محل ، بالی وود ، فیلم هندی و ... میبینه

مدتها بود برنامه ریزی داشتم برای مطالعه بازار هدف و پتانسیل مارکت هند برم اونجا رو ببینم ولی هی کار پشت کار ... هند توی چند سال اخیر مثل چین رشد خیره کننده ای داشته و به خصوص در زمینه فولاد غولهای بزرگی مثل لاکشمی میتال ازش در اومدن ...

سلطان فولاد دنیا که شرکت معظم آرسلور رو خرید و به تنهایی 10 درصد فولاد دنیا رو تولید میکنه !! کسی که توی رنکینگ مجله فوربس از بیل گیتس هم جلو زده و ثروتی نجومی داره ... 10 درصد فولاد دنیا رقمیه که خیلی سخت میشه تصورش کرد ، به تنهایی بیش از ژاپن و آلمان و ... فولاد تولید مینکه !! تصورش آدم رو به وجد میاره ... غیر ازاون مردان بزرگ اقتصادی دیگه ای هم هستن که توی بازار هند فعالیت میکنن

بازار ایران و خاورمیانه ٬ شاخ آفریقا و آمریکای لاتین محصولات فولادی هند رو به راحتی پذیرفتن و کم کم داره جای فولاد غربی رو میگیره ... شرکتهای بزرگ نفت و گازعربستان ، قطر ، امارت ، بحرین ، کویت و ... دارن فلنج ، فیتینگ و حتی لوله های تولیدی هند رو میخرن ... یه همچین مارکتی و یه همچین خواستگاهی برای غولهای اقتصادی دنیا بیخ گوش آدم باشه و آدم سرک نکشه و واردش نشه ؟

بالاخره با سماجت فراوان یکی از خانم های واحد بازرگانی بلیط و ویزای هند آماده شد ! چون ما دیگه دیدیم شاید دیر به نمایشگاه برسیم بی خیال شده بودیم ولی همکار محترم که خودش یه رگه اش هندیه ما رو راهی هند کرد ... چه کار خوبی هم کرد

پرواز تهران به دبی ساعت 10 صبح بود و از دبی به احمد آباد هم ساعت 11 شب ! یعنی نصف روز توی فرودگاه دبی ... چرخیدن توی فری شاپ ، خوندن کتاب ، چک کردن ایمیل ، چرت زدن ، خوردن غذا ... همه کارهایی بود که میشد انجام بدیم و خودمون رو سرگرم کنیم ...

احمد آباد

صبح زود رسیدیم احمدآباد ... عجب فرودگاه محقری داشت ... بهم ریخته ، شلوغ ، کوچک ... کلی هم معطل ساک هامون شدیم ، لحظه بیرون اومدن از فرودگاه عجیب و غریب بود ... وارد فضای باز شدیم ... گرم و پر از گرد و خاک ... چند صد نفری هندی از ریز و درشت ، پیر و جوون پشت نرده ها منتظر مسافرهاشون بودن ، به گمان کلی هم بز و سگ و گاو و گربه هم اونجا بودن ... من و ارس وحشت کردیم این صحنه رو دیدیم

توی مسیر فرودگاه به هتل گرخیده بودیم ، خیابون ها درب و داغون ، کلی گدا و بی خانمان کنار خیابون خوابیده ... به هند خوش آمدید ! پس لاکشمی میتال و آمیتا باچان کجان ؟ اینجا کجاست ؟ اینا کین ؟ ... به هند خوش آمدید ...

ساعت دو نیمه شب هتل Lemon Tree  تنها هتل 4 ستاره ای بود که جا داشت ... بد نبود ... فقط درست نمیدونستیم ساعت چنده ؟؟ گیج شده بودیم ... بعد از سه ساعت استراحت راهی اولین نمایشگاه فولاد 2010 هند – احمد آباد شدیم !

 تعداد زیادی شرکت تولید کننده فولاد از ریز تا درشت ... با لهجه های خاصشون و کله تکون دادن هاشون و شیر و چایی تعارف کردنشون ... اونهم با شیر بز که چند روز اول نمیدونستیم دل پیچه ها مال اون بز لعنتی و شیرشه که ما عادت نداریم

آخرین غرفه هم غرفه کمپانی همکارمون بود که فرصت کردیم بشینیم و گپی بزنیم و ازشون خواهش کنیم که شیر چایی مخصوص خودشون رو بهمون ندن و به همون آب معمولی اکتفا کنن ...

احمد آباد تو مایه های اراکه و شهری صنعتی با پتانسیل بالا برای سرمایه گذاری در زمینه فولاد و صنایع وابسته و فولادسازهای بزرگی  توش هستن و به خیلی از جاهای دنیا صادرات دارن ... برای فروش آلیاژها هم بازارخوبی بود ...

عصر گفتیم با ارس بریم یه چرخی توی شهر بزنیم و اگه شاپینگ مال درست و حسابی داره خرید کنیم و چون خسته بودیم گفتیم حتما" بریم Spa  یا همون ماساژ خونه آسیای جنوب شرقی ها ... یه آدرس با یه اسم قشنگ پیدا کردیم و گفتیم دمش گرم رفتیم دو ساعت زیر دست یه دختر ظریف مریف هندی ماساژ بگیریم و توی وان با گل لوتوس و بخورهای آرام بخش خستگی در کنیم ! و شاید هم یه رقص و آوازی هم واسمون در بکنن .. ! زهی خیال باطل ... وارد که شدیم دیدیم چند تا دختر سیاه و زشت پشت پیشخون واستادن و خیلی خشک به ما نگاه میکنن ، بر خلاف چینی ها که خیلی خوش برخورد هستن ...از نوع سرویس ها و زمانشون داشتم میپرسیدم که گفت آقای فلانی الان میاد میگه ... دیدم یه مرد سیبیلو سیاه ... میگم سیاه میشنوین سیاه ... اومد با یه پیشبند بزرگ آبی و حالت اواخواهری و تکان دادن دایم سرش گفت زمان و روشمون این جوریه و اون جوریه ... پرسیدم اونو بی خیال کی ماساژ میده ؟؟ گفت من خودم ! تصورگرمای دستهای اون مرده رو روی کمرم و پشتم حالمو بد کرد ... گفتم اوکی ، تنک یو ... برو عمه ات رو ماساژ بده

دیدیم گشنمونه گفتیم بریم فست فود بخوریم ... رد شدن از خیابونها خیلی سخت بود ... هم برعکس ایران بود هم کلی ریکشا و موتورو ماشین رد میشد ... جدول کشی هم که نداشت ... بند بازی باید میکردیم

کنار خیابون گدا وول میزد ، بچه کون برهنه ، گاو ، سگ در حال چرت زدن ( شبها پاس میدن ) موش ، گربه ، بچه در حال شاشیدن و پی پی کردن ، آدم بزرگ خوابیده رو تشک و یا زمین پر بود ... خدایا اینا چرا اینجورین ؟ این چه بساطیه ؟ ارس اینا رو میگفت ... منم مبهوت نگاه میکردم ...

ازبس گداها کنه شدن ترجیح دادیم برگردیم هتل و بخوابیم ... چند ساعت بعد راسیک (مدیر بازرگانی کمپانی همکارمون) اومد و گفت میریم رستوران قدیمی هندی تالی گجراتی بخوریم ! اسم استانی که شهر احمد آباد توشه گجراته ... رفتیم یه رستوران سنتی که میگفت گاندی از همون جاها انقلابش رو شروع کرده بود و خونش همون حوالی بوده ... جای بابا خالی که گاندی رو دوست داشت

رفتم دستم رو بشورم دیدیم دستمال کاغذی نداره و به جاش یه حوله داره که همه که از دستشوئی میان و دستشون رو میشورن با اون خشک میکنن ! گفتم دست به این حوله بزنم درجا کلی زگیل رو دستم درمیاد ... برگشتم سر میز ... دیدم یه سینی روبروی هر کسی گذاشتن و 7 تا کاسه کوچولو توشه که غذاهای ترش ، شیرین ، شور و تند بودن ... کف سینی هم یه چیزایی مثل فرنی میریختن بین این بشقاب کوچولوها وسط سینی که همه طعم ها رو داشت و یه نونهایی مثل تافتون کوچیک هم وسیله خوردن بود ... همه با دست غذا میخوردن ، حتما" هم با همون حوله دستشون رو خشک کرده بودن یا به پشت شلوارشون میمالیدن !

یه چیزی شبیه دوغ دیدم رو میزه ... از بس فلفل خورده بودم لب و دهنم متورم شده بود ، دوغ رو رفتم بالا دیدم یه مزه عجیب غریب داره ، از راسیک پرسیدم چیه ؟ گفت شیر بز که توش کره حل کردن و نمک هم داره ... تنها کاری که میشد کرد خاروندن گوش و زیرچشمی به ارس نگاه کردن بود که یعنی حماقت منو تو نکن

تو لابی هتل کمی با راسیک صحبت کردم و چون ساعت دو نیمه شب به مومبای پرواز داشتیم یه جورهایی حالیش کردیم که داریم از خواب غش میکنیم واونهم پذیرفت که ما رو ول کنه ... برگشتم تو اتاق دوش گرفتم دیدم ای داد بیداد ، بی خوابی گرفتم ... یه کم کتاب خوندم دیدم نه بابا نمیشه ، یاد فیلم بی خوابی کریستوفر نولان افتادم ٬ با بازی زیبای آل پاچینو ... به ارس زنگ زدم دیدم اونهم دچاره .. نشستیم چرت و پرت گفتیم و از اون هندی که تصور داشتیم و اون چیزی که دیده بودیم گفتیم و خندیدیم تا ساعت دو که تاکسی اومد و مارو برد سمت فرودگاه

پرواز تاخیرداشت وازبد حادثه یه بابایی که تو امریکا روانشناس بود و هندی بود بغل من نشسته بود ... از زمین و زمان داشت حرف میزد ، میخواستم سرم رو بکوبم تو ستون روبروم ! از بس حرف زد

تو هواپیما هم که نشستم کنار من بود ! بازم وررررر ... شروع کرد به فک زدن ... خدایا عجب گرفتاری شدیم ... خودم رو تیز زدم به خواب ... تا چشمام رو یه کم دزدکی باز میکردم میدیدم زل زده تو صورت من منتظره ببینه کی بیدار میشم شروع کنه به فک زدن ... از فلسفه و نیچه میگفت ، از بودا و فلسفه شرق ، از دنیای سرمایه داری و ... شکم درد گرفته بودیم از بس ریزریز به کارهای این بابا و گرفتار شدنمون توسطش ، با ارس خندیدیم ... یواشکی با چشم بسته یا نیمه باز با هم حرف میزدیم و به طرف که ول کن نبود چرت و پرت میگفتیم  ... خلاصه خوابمون هم نبرد و رسیدیم مومبای یا به قول ایرانی ها بمبئی

پونا

ساعت پنج و نیم یا شش صبح بود که رسیدیم مومبای ... گیج خواب بودم ... از طرف کمپانی که دعوتمون کرده بود ماشین اومده بود دنبالمون ... راننده گفت پونه یا به قول خودشون پونا حدود سه ساعت با مومبای فاصله داره ... گرفتم خوابیدم و فقط وقتی صدای بوق کامیونها که میومد یا توی چاله چوله میافتادیم چشمام باز میشد ... وقتی رسیدیم ارس گفت شانس آوردی خواب بودی ... چند بار نزدیک بود بریم زیر تریلی ! یکی دو ساعت توی هتل خوابدیم و بازم همون راننده تاکسی دیوانه اومد دنبالمون ... خاک توی سرش ، ما رو زهره ترک کرد از بس بد رانندگی میکرد ... عین الاغ میرفت و خیلی هم واکنش هاش کند بود

رسیدیم به کارخونه سان کالپ ، دو تا برادر جوان صاحب کارخونه بودن و از تولید قطعات اتومبیل به تولید تجهیزات نفتی و مبدل های حرارتی رسیده بودن ... جاه طلبی خوبی توی وجودشون بود و خیلی صمیمی بودن ... توی امریکا محصولاتشون رو میفروختن ومارکت نفت ایران براشون خیلی جذابیت داشت

پونا مثل دیترویت میمونه ... کلی خودروسازی تو اونجا هست و الان بزرگترینشون تاتا هست که مال یه خانواده ایرانی الاصل هست و  مدیرعاملش هم آقای جمشید ایرانی ... دانشجوهای ایرانی زیادی هم توی این شهر درس میخونن و هندی ها هم کلی آویزون دخترهای ایرانی هستن ... چون هندی ها دو دسته هستن ، زشت یا هنرپیشه ... این هم شهر فقر از سر و کولش بالا میرفت ...

شام رو که خوردیم یه دور کوچیک توی شهر زدیم و قرار شد صبح زود برگردیم مومبای ... با همون راننده کله پوک که مثل کاپتاه نوکر سینوحه میموند !

Colors of India 8

توی مسیر چیزهای عجیب و غریبی میدیدم ! کنار اتوبان و خیابون ملت مثل اقوام بدوی زندگی میکردن ...  یه سری چوپون بودن و دنبال گله بز و گوسفند  ... یه سری داشتن بی هدف این ور اون ور میدوئیدن ... یه سری داشتن دستشوئی میکردن ... اینا چرا اینجوری بودن ؟؟  فقر و بدبختی بدی توشون وجود داشت ... دولت هند چه کار میکنه ؟ خود مردم هند ناراحت نمیشن ؟ من همش فکرم مشغول بود ... یه آدم شان و منزلتی داره ... این چه بیچارگی غریبی بود ؟

مومبای

فکر میکردیم مومبای دیگه باید خوب باشه ... شهر بالی وود و هنرپیشه ها و فرهنگ هندی ! ورودی شهر رو همه کسایی که فیلم اسلام داگ میلیونر رو دیده باشن میتونن تصور کنن ... کپر و خونه های شبیه حلبی آباد پر بود ... یه جورهایی به راننده حالی کردم که ما رو یه منطقه خوب ببره که هتل بگیریم ... گفت بالیوود خوبه ؟ خونه آیشواریا خوبه ؟ ... گفتیم آره بابا برو همونجا که میگی ... توی ترافیک گداها دائم کله هاشون چسبیده به شیشه ماشین و مارو نگاه میکردن و درخواست پول یا خوراکی داشتن ... یه جا رسیدیم دیدیم تر و تمیزه ارس گفت شیشه ماشین رو بده پایین ... تو حال خودمون بودیم ، صدای نعره یه دختره سیاه که چسبید به پنجره ماشین ارس رو از جاش پروند ! نفهمیدم گدا بود یا مرض داشت ، بیست و خورده ای ساله به نظر میرسید ... کلی طلا و زلم زیمبو بهش آویزون بود ... هی میگفت هلو ... هلو و نمیدونستیم چی میخواد ... ارس هی میخواست شیشه رو بده بالا نمیذاشت ... از خنده ترکیده بودم ...

رسیدیم به یه منطقه نسبتا" خوب ... سانتاکروز ... اولش اومدیم بریم هتل معروف تاج محل ، همونی که پارسال توش گروگان گیری شده بود ، جا نداشت ... رفتیم هتل ماریوت دیدم اونجا هم جا نداشت و جالب اینکه لاکشمی میتال هم اومده بود مومبای و توی همون هتل بود !! ناقلا فهمیده بود منم رفتم اونجا واسه فولاد خواسته بود عقب نیفته ... جلوی همه هتل ها هم زره پوش و سرباز مسلح بود !  

بالاخره همون نزدیکی ها توی منطقه جوهو و سانتاکروز نزدیک خونه آیشواریا هنرپیشه معروف هندی و عروس آمیتاباچان ( هنر پیشه محبوب و مشهورشون ) یه هتل پیدا کردیم ... هتل چهار فصل ( فورسیزن) ... همه مردم مومبای این خونه رو میشناختن و هر وقت نمیدونستیم به تاکسی ها چی بگیم اسم آیشواریا رو میاوردیم و میدونستن کجا برسوننمون ... ولی مونده بودن چرا جای تر و تمیز به وسعت یک کیلومتر مربع توی هیچ جای هند پیدا نمیشه ؟ یه جاش خوبه دو متر اون طرف تر درب و داغونه و خاک و خل و مردم بیچاره ... (این عکس مال همون منطقه و نزدیک خونه آیشواریابود ... روبروی هتل )  وقتی هم ماشین های اس یو وی میخواستن این خانوم رو ببرن کلی آدم میدوئیدن سمت ماشین .. یه چند تا پلیس و گارد هم همیشه دم در خونش بودن ... به نظرم آدم محبوبی بود نه صرفا" مشهور

ترافیک توی این شهر بیداد میکنه ... تهران جلوش پادشاهه ... شهر بزرگی نیست ولی ازمرکز شهر به شرق یا غربش واقعا" 2 ساعت طول میکشه ... آدم روانی میشه ... به خصوص راننده هاش که دستشون رو از روی بوق برنمیدارن ! پشت ماشین ها نوشته پلیز هورن !!! وسایل نقلیه هم ریکشه های سه چرخه و تاکسی ها فیات 40 یا 50 سال پیش بود ... عکس رنگی حال نمیداد ... باید سیاه سفید عکس مینداختیم ... رانندگی ها هم افتضاح بود ... چسبیده بهم میرفتن و میکشتیشون بهم راه نمیدادن و بی خیال بوق هم نمیشدن ... روانمون بهم ریخته بود ... فقط بایستی میخندیدیم

مومبای فروشگاه های بهتری نسبت به احمدآباد و پونا داشت و برندهای خوب زیاد بودن ولی سبک لباس پوشدن هندی ها زیاد مدرن نیست ... بیش از 90 درصد زنها ساری میپوشن که فقط دو قسم داره که یا شلوار و تاپه و شال یا دامنی بزرگ و دراز که از دورکمر میاد و میره روی گردن برمیگرده ... دخترهای جوون هم عمدتا بد هیکل و خیلی سبزه هستن و شلوار جین ساده با تی شرت میپوشن ... مردها هم مثل مردهای ایرانی هستن یه کمی بد لباس تر ... ولی مردمانی آروم بی آزار به نظر میرسن ... چندین قوم دارن که بزرگترین هاشون هندو ، بودایی ، مسلمان و پارسی هستن ... بهم کار خاصی ندارن ولی اختلاف طبقاتی مشهوده و نوع نگرش هندو ها و بودایی ها به زندگی باعث شده آدم هایی که کار نمیکنن توشون باشن و به چشم ما گدا بودن ... ولی تو نگاه خود هندی ها ... بندگان آزاد خدا شاید

مردهای هندی خیلی اهل نایت لایف نیستن و جالبه بر خلاف خیلی جاهای دیگه سیگار خیلی کم میکشن ، مشروب خوری سنگین  زیاد توشون رایج نیست و خانواده دوست هستن ولی زنهاشون بدون اجازه شوهر خیلی کارها رو اجازه ندارن انجام بدن و هنوز هم کتک زدن یا با چوب تنبیه کردن زنها امری عادی و عرف محسوب میشه  

یه عربه توی رستوران کنار هتل ما میگفت این هندیهای فلان فلان شده میگن ما دموکراسی داریم ... این چه دموکراسیه که نایت لایف و ماساژ نداره ! خیلی خنده دار بود ... با اینکه هتل ما نزدیک بالی وود بود دیسکوهای خوبی نداشت که اونهم به خاطر تیپ زندگی هندیهاست که خیلی اهلش نیستن ... یکی دوجا رو رفتیم سرک کشیدیم ... یه سری داشتن شلنگ تخته مینداختن ... بی خیال شدیم ...

فولاد فروشها و دفاتر کارخانه های فولاد سازی عموما" توی محلی به اسم VP Road  بودن که از منطقه هتل ما خیلی دور نبود ولی ترافیک سنگین باعث میشد کلی تو راه باشیم ... یه جورهایی مثل پامنار تهران بود ولی مثل همه جاهای دیگه هند سگ ، گربه ، بچه کون برهنه ، گدا و ... جزء لاینفک اونها بود

مغازه های خیلی کوچیک ولی روی سردرشون کلماتی مثل اینترنشنال تریدینگ ، کورپوریشن ، انترپرایز !! و این جور کلمات مربوط به غولهای اقتصادی دنیا بود ... همشون هم کاتالوگهای پرزرق و برقی هم داشتن ... دم در یه سری از مغازه ها هم بز بسته بودن که از شیرش بخورن ... بزها رو که دیدم چایی هاشون رو نخوردم ... حاضر بودم شیر آدمیزاد بخورم ولی شیر اون بزها رو دیگه نه

توی مغازه های بازار آهن و فروشگاه ها آلیاژها ( شرکت ها ) همه بدون کفش بودن و ما هم باید همین کار رو میکردیم ... ساختمانها اغلب خیلی قدیمی و راهروها فوق العاده تاریک و کثیف بودن ... ولی توی دفاتر بدک نبود ...اتاق های کوچولو کوچولو که کارمندها داشتن درخواستهای عمدتا" مصرف کننده های مارکت های نفتی خاورمیانه رو جواب میدادن ... حالا دفتر ما همه واسه همه چی غر میزنن ... توی اتاقهاشون کلی عکس خداهاشون نصب بود .. خداهای میمون ، فیل ، آدمیزاد ... دائم هم به خداهاشون قسم میخوردن و میگفتن ما خیلی اعتقاد داریم و کلک سوار نمیکنیم ... آره جان عمه هاتون یکی شماها دغل باز نیستسن یکی ایرانیها

ولی تجارت جهانی رو بلد بودن و داشتن خوب کار میکردن ... خیلی به خودمون امیدوار شدم ... تو خیلی جهات سرتر هستیم ولی خیلی چیزها هم لازمه که ازشون یاد بگیریم ... تو مارکت نفتی خاورمیانه خوب نفوذ کردن ، چیزی که تارگت ماهاست و براش برنامه ریزی زیادی داریم ... ولی مساله عمده پول و نقدینگیه که الان تو ایران به شدت کم شده و دولت دست همه رو گذاشته تو حنا و همه از سیستم دولتی طلب کار هستن ... ما هم که مطالبات سنگینمون داره کمرمون رو خم میکنه

مدرس

مقصد نهایی شهر مدرس یا چنای بود ... یه کمی سرسبز تر ازجاهای دیگه بود به خصوص سرسبزتر ار احمد آباد که منو یاد قزوین و اراک مینداخت ... نمیدونم چرا ترافیک خیلی روان تر بود وهمه جای شهر هم مجسمه شخصیت های معاصرشون بود ... پر مجسمه و کلی هم معبد ، مسجد و کلیسا ... یه جشن ملی توی هند بود که همزمان با حضور ما توی مدرس بود و به خاطر کشته شدن راجیو گاندی توی این شهر توی همین جشن ملی ، تدابیر امنیتی شدیدی توش حاکم بود

هتلمون توی این شهر رادیسون بود ... به به چه هتلی ، وقت داشتیم واسه بوک کردن هتل ، ولی توی شهرهای قبلی این وقت رو نداشتیم .... تا رسیدیم رفتیم دنبال Spa  دیدیم بله ! همه چی ردیفه ... اول از همه پرسیدیم مرد که ماساژ نمیده ؟ گفتن نه ... گفتیم پس ما میریم وایلمون رو بذاریم بیائیم ! من که دقیقا" خوابیدم ... بی خوابی بدی توی این سفر گرفته بودم ... ارس هم یه ضرب داشت با یارو دختره حرف میزد ... عصر راننده اومد دنبالمون که مارو ببره ساحل ... چه ساحل بزرگی هم داشت ... کلی سگ ، بچه کون لخت ، نامزد های دست در دست هم و درحال تخمه شکوندن ... چه خبر بود ، خدا رو شکر اینجا گدا مدا نداشت ...

سبک و سرحال رسیدیم هتل ... روزنامه اخبار سقوط هواپیمای ایرانی تابان توی مشهد رو نوشته بود ... آدم وحشت میکنه با هواپیماهای ایرانی بره جایی 

فرداش هم از کارخونه بازدید کردیم ... صاحب کارخونه رو توی چین ملاقات کرده بودم ، خونه زندگیش هم نزدیک کارخونه بود و مثل پدر خوانده های کلمبیایی بود ... پرسنلش هم خیلی دوستش داشتن ... توی فروش جهانی خیلی خوب عمل کرده بود و به بیش از 50 کشور دنیا صادرات داشت !! تعجب کرده بودم ...

شاپینگ مال هاش بد نیبود کفش های چرم خوبی داشتن ، یه سری خرید دیگه هم کردم ... ولی هیچ جا مثل مالزی و چین آدم نمیتونه خرید کنه ... جالب هم اینجا بود که ادویه و چایی برای خرید ژیدا نکردم ... لباس ساری هم خیلی گرون بود و نشد که برای فرناز بخرم ُ چون نمیدونستم خوشش میاد یا نه ؟

صبح فرداش هم پرواز داشتم به مقصد دبی و باز هم کلی معطلی توی فرودگاه دبی و درنهایت تهران تمیز و کم گدا ...

نوشته شده توسط علی شیرودی | | چهارشنبه 9 تیر1389 •

جادوی ابدی : سفر با کوروش بزرگ

 

همیشه گمان میکردم مطالبی که در مورد کوروش میگن افسانه و زاییده خیال ما یرانیهاست و از بس که بی قهرمان شدیم میشینیم خیالبافی میکنیم ... ولی کتابی مستند و بی نظیر خوندم که فکرش رهام نمیکنه ... کوروش نامه ، نوشته گزنفون نویسنده قدیم یونان ... اسم اصلی کتاب اینه ولی انتشارات فرا به اسم مدیریت کوروش بزرگ چاپ کرده ... چه کتابی ... چه انقلاب درونی

 با کوروش شروع کردم از سفر درونی ، همسفرش شدم با پیشامدهای والای روحش  ... شعله های  آتش درونش برای امپراطوری بزرگ پارس را بار ها و بارها تجسم کردم

 همراه هر لحظه اش بودم در سفر به سرزمین ماد ، در لشگر کشی به سرزمین آشور ، در همراهی مادها ، آرمن ها ، هیرکانی ها ، کادوس ها ، مصریان

 هر لحظه با کوروش بودم

 در لحظه ای که به ایجاد امپراطوری بزرگش فکر میکرد و می اندیشید آیا یزدان پاک کشته شدن انسانها به بهانه امپراطوری را می پذیرد ؟! یا اینکه حقیقتا" می خواست یکبار هزینه کند و سالهای سال جان انسانهای دیگر را نجات دهد ؟

 با او هم پیمان شدم در لحظه ای که پیمان بست شایسته آفرینش باشد و از پلیدیها روی گردان باشد ... به او اعتماد کردم که او گفت بزرگترین سرمایه اش اعتماد دیگران است

 به مفهوم عدالت رسیدم زمانی که حتی به مردم خسارت دیدن بابل غرامت پرداخت ... زمانیکه ایستگاه های کمک به نیازمندان برپاکرد ... زمانیکه به همه ادیان احترام گذاشت ... اشک در چشمانم حلقه زد

Cyrus Cylinder

 به خودم نهیب زدم که با دلاوری میتوان سرزمینی را فتح کرد یا کسب و کاری موفق خلق نمود ام تنها راه نگاهداری و گسترش آن پرهیزگاری است و دور اندیشی

 روح وسیعش رو ستودم زمانی که گفت : شما باید چشم از من برندارید تا ببینید به آنچه میگویم عمل میکنم

 

و همه اینها 12 سال طول کشید ؛ از حکومت انشان تا امپراطوری بزرگ کوروش ... اما مهمتر از گشودن مرزهای جغرافیایی گشودن مرزهای انسانیت بود که نه تا آن زمان بلکه تا امروز نیز پایدار است

جاودانه باد نام ویادت که هر روز و هر لحظه همراه منه

نوشته شده توسط علی شیرودی | | شنبه 21 آذر1388 •

سفر كيش

یکی دو ماه قبل نمايشگاهي توي كيش بود كه بايستي شركت ميكرديم و خوب ، شركت هم كرديم و خوشبختانه فيد بك هاي خوبي هم داريم ميگيريم ... و بالاخره اين ارس بعد از گذشت مدت ها عكس هاي كيش رو برام آورد .... چقدر بزرگ شديم خداييش ؟! خدا نكنه از اين ارس چيزي بخواي ... واون جمله معروف دكتر ( باباي ارس ) كه مثل نوار آقاجان نشه

خدا بيامرز آقاجان ( شوهر خاله باباي ارس به گمانم) يه نوار افتخاري يا شجريان از ارس خواسته بود و ارس چند سالي اون بنده خدا رو سر كار گذاشته بود !!! و بالاخره هم بنده خدا فوت كرد !!!  و ارس هم براي هميشه در غم و اندوه كه چرا چند سال به اون پير مرد قول داد ولي نتونست وفاي به عهد كنه !!! اون پير مرد هم تا جايي كه راه داشت از خدا عمر گرفت ولي ديد راه نداره و ارس اين كاره نيست ... آخرش هم ديد ديگه تو اين دنيا كاري نداره الا همون نوار شجريان ! گفت بي خيال ما بريم كه به اين ارس اميدي نيست !! به ما هم قول زياد ميده ولي ميدونه كه ماها رو نميتونه مثل اون خدا بيامرز تا دم مرگ چشم انتظار بذاره ! بگذريم

از بس تو اين شاپينگ مال هاي كيش گشتيم خسته شديم !! من نميدونم چرا اين جوري شدم ! از خريد خوشم اومده ! معمولا" ميگن خانوما دوست دارن ولي مثل اينكه كار باحاليه ! منو ارس هم رحم نکردیم ... و جالب اینجا بود که اکثر مدیرهای ارشدی که باهاشون کار میکنیم رو هم توی شاپینگ مالها میدیدیم و یقشون میکردیم !!! بنده خدا یکیشون رو که کلافه کرده بودیم از بس از جلوش رد میشدیم و سلام علیک میکردیم !! برگشت هم توی هواپیما یکی از دونه درشت ها کنار من و ارس بود دائم زل زده بودیم نگاش میکردیم !! از خواب داشت میمرد ما ول کن نبودیم و هی لبخند میزد و ما هم لبخند میزدیم

جاهای دیگه معمولا" شب ها که میشه غرفه دار ها رو باید توی بار ها پیدا کرد ولی تو ایران از این جور کارا نمیشه کرد و باید نشست و حدیث ثقلین خوند ... و لی به هر حال یه ماموریتی چیزی از توش در میاد و یه جیمی هم از اداره میزنن و همین واسه ایرانی جماعت بسته

نوشته شده توسط علی شیرودی | | سه شنبه 17 آذر1388 •

اندر احوالات چيني جماعت

بعد از برگشت از سفر خيلي وقت نداشت بنويسم ولي فكر زياد كردم !! تفاوت ما و چيني ها ... هنوز زود خودمون رو با آمريكا و اروپا مقايسه كنيم ... هر چند بعضي هامون اصلا" انگاري اون ور آب به دنيا اومديم و خودمون رو اون ور آبي ميدونيم ... به هر حال ...  اونا فهميدن بايد عقل داشت و درست زندگي كرد ... فعلا" ما بايد چين و تركيه و كره رو الگو بگيريم بعد يه فكري هم به بالاتر ها بكنيم

خرده فرهنگ هاي ماها يه جاهايي ميچربه مثل طهارت و نظافت ايراني ها ، اونا خيلي تر و تميز نيستن ... مثلا" دستشويي كه ديوار و شلنگ و دستمال نداره يه كم جالب نيست !!  ببيني بغل دستت يكي نشسته داره باهات حرف ميزنه و دستش هم تو دماغشه و داره عمل تخليه رو هم انجام ميده !!! چه شود .... چه ضيافتي !! البته اين تو كارخانجات و شهر هاي كوچكتر بيشتر رايج بود و توي شهر هاي بزرگ خيلي كم ديدم

يا يه عادت عجيب و غريب مردها كه كنار خيابون يا كلا" هر جا كه تنگشون بگيره واي ميستن سر پا ادرار ميكنن ! البته بچه هاي كوچيك خشتك شلوارشون درز بزرگي داره كه هر وقت بهشون فشار بياد هر جا كه باشن ميشينن و كارشون رو ميكنن .... راحت كردن خودشون هم جلوي ديگران چه ارادي چه غير ارادي چندان مهم نبود و بيشتر ، خانوم ها رعايت ميكنن !! به خاطر گرما هم يه سري جاها مردها لباس هاشون رو در ميارن يا تا ميزنن بالا ولي خانوم ها اين كار رو زشت ميدونن

يكي ديگه از عادات ديوانه كننده چيني ها بلند بلند حرف زدنشونه !! چه با هم صحبت كنن چه با موبايل ... انگاري دارن دعوا ميكنن و لي ايراني ها خوشبختانه الان چون ديگه موبايل فراگير شده ديگه با موبايل يه جوري حرف نميزنن كه همه بفهمن طرف موبايل داره

غذا خوردنشون هم جالب نيست !! هورت كشيدن غذا و گاها" ملچ مولوچ كردنشون ميره رو اعصاب آدم ... اون موقع هم زياد فك ميزنن ... خيلي هم غذا ميخورن ... تند و بي نمك و شيرين ، همين جوري قر و قاطي ميخورن !!! ولي چون غذاهاي سرخ شده و روغن دار و نان و برنج نميخورن (برنج در حد كاسه كوچيك ) لاغر ميمونن ... اغلب غذاهاشون آب پز و نيم پخته هستش و بعضي رستوران هاش يه ظرف آب جوش جلوي آدم ميذارن كه بايستي چيزايي مثل ماهي خام ، سيب زميني ، تره ، سنجد ، ساقه سير و اين جو چيزا رو توش بندازي و ماكزيمم ده دقيقه بعد بخوري !!! حالا من نفهميدم پخته بود يا خام ! فقط قورتش دادم !! و با نوشابه دادمش پايين

غذا توي جنوب افتضاح بود ميگن سي فود ولي بدترين نوع غذاها هستش ؛ كروكوديل ، مار ، عقرب ، سوسك ، صدف ، حلزون ، كرم ، خرچنگ ، وزغ ، قورباغه و ... اون شب كه با سحاب و ارس تو گوانگژو رفتيم رستوران سي فود ، مرديم تا غذا رو خورديم يه شاه ميگو سفارش داديم ولي لعنتي پايين نميرفت !!! گارسون ها هم يه ضرب واسه آدم چايي ميريزن و آب خنك نميارن ... به خاطر تندي غذا بايد اون چايي رو بخوري ... تو پكن هم قورباغه خوردم و بعد از اينكه سه تا رو ميل كردم بغل دستيم بهم گفت كه چيه !! توي شيان هم وزغ و هشت پا خورديم لا مصب مثل لاستيك ميمونه . يه سري جاها هم سگ و گربه و ميمون ميخورن كه من نديدم ولي بقيه رو چرا

اما عادات خوبشون ؛ اول از همه دين ندارن پس رياكاري ديني هم مفهومي نداره !!! مثل كشيش ها لباس بپوشن و بعد هرزگي كنن ... اينو ندارن يا مثل حزب اللهي هاي خودمون توي محل كار جا نماز آب بكشن و توي بيرون از محل كار همه رقم فسق و فجور بكنن نه !!! ( البته خيلي ها هم هستن كه رفتار و گفتارشون يكيه و منظورم اون آدمايي كه گمان ميكنن سر خدا رم ميشه كلاه گذاشت ) طبعا" امر به معروف و نهي از منكر به شيوه چماق و شلاق وجود نداره !! ديدم كه با روسپي ها برخورد شديد ميكنن ولي كسي كه از همه لجن تره نمياد به تو بگه چرا لباست آستينش كوتاه يا چرا زنت موهاش معلومه و از اين جور كاراي بي نتيجه كه نتيجه عكس هم ميده ! فيلم مداح و سردار و غيره هم كه دراومد ... خاك بر سرتون

اونجا من اين هرزگي جنسي كه تو ايران ميبينم نديدم ... اين قيافه هاي احمقانه پسر ها و دختر ها رو نديدم .... جوان معتاد و آويزون نديدم ... اصلا " ترياك و كراك و اين جور چيزها رو نميشناختن !!! شيطون پرست و رپ و هوي و از اين جور كاراي عجيب و غريب ايراني جماعت رو نميفهميدن چيه ! مريلين منسون ، پينك فلويد ، گانزز روزز ، متاليكا و اين خر و سگها رو اصلا" علاقه اي بهشون نداشتن !! حالا تو ايران يارو بخواد بگه كارم درسته ميگه من فقط اين جور چيزا رو گوش ميدم

يه موضوع خيلي جالب هم علاقه و عشقي بود كه اين دختر پسر ها بهم داشتن !!! ازشون كه ميپرسيدم تا حالا چند تا دوست پس يا دوست دختر داشتي ، چشم هاشون درشت ميشد !! اوه ماي گاد !! جاست وان !! و وقتي ميفهميدن تو ايران طرف حداقل دو سه تايي رو تجربه كرده خيلي تعجب ميكردن !! دختر ها اصلا" مثل دختر هاي ايراني حسابگر نبودن كه يه عمر رو به خاطر خونه و ماشين پسر زنش بشن !!! شايد هر چند ماه يه بار همديگه رو ميديدن ولي واقعا" پايبند بودن ... به هيچ كس ديگه اي توجه نميكردن ... مگر اينكه هر جفتشون تصميم ميگرفتن از هم جدا شن ... حالا زيرآبي رفتن و مارمولك بازي ايرانيها رو ببين ... در آن واحد با چند نفر رفيق فاب هستن و سكس به راه ! در زمينه روابط جنسي تو شهرهاي بزرگ ، طرف فقط با كسي كه ميخواست ازدواج كنه رابطه داشت و تو شهر هاي كوچكتر اين رابطه براي بعد از ازدواج بود و ويرجينيتي مهم بود

دختر ها در زمينه پوشش خيلي حساس نبودن و راحت و ريلكس ميشستن و وسواس زنهاي اروپايي يا ايراني رو نداشتن ... البته مرد هاشون هم هيز نبودن ... عين مردههاي ايراني كه از رو مانتو و چادر درجا لخت و سكس طرف رو هم مجسم ميكنن ... ديگه حسش رو ندارم بيشتر بنويسم ... آدماي خوبي بودن ديگه

نوشته شده توسط علی شیرودی | | سه شنبه 17 آذر1388 •

جادوی شرقی : چين ، سفر دوم

بالاخره بعد از مدتها پس و پيش كردن كارهام و برنامه ها تونستم سري دوم سفر كاريم به چين رو تموم كنم ... حدود دو هفته طول كشيد و تا حدودي طولاني

ايستگاه اول : پكن

خود چيني ها به اين شهر ميگن بيجينگ و بعد از المپيك خيلي تميز و مرتب بود چون پارسال كه رفتم اينقدر تر و تميز نبود ... بازارهاي شلوغ و مملو از امريكايي ها و اروپايي ها جالبه و همين طور كلمات فارسي كه زمان ديدن زنهاي چادري ايراني به كار ميبرن مثل سلام ... خيلي خوبه ... ارزونه !!! با اينكه چيني ها جنرالي با هوش نيستن اين مغازه دارهاشون اين كلمات رو براي اكثر مليت ها بلدن

خيلي وقت و حوصله خريد توي پكن نداشتم ... پروازم هم با امارات بود و طولاني شده بود و شب اول رو استراحت كردم و فقط با دوستانم يه چرخي توي شهر زديم و رفتيم ورزشگاه المپيك رو ديديم و شام هم جك و جونور به خوردم دادن ... فرداش توي شهر پياده روي كردم و رفتم ميدان تيان آن من و شاپينگ مال ها ... شب دوم رو رفتم يه رستوران ايراني به اسم رومي كه غذاش خوب بود ... جاي فرناز خالي بود !!! عجب شيشليكي داشت

جالب بود كه باز هم وقت نكردم برم ديوار چين رو ببينم !!! به قول فرناز : اي تنبل

استان جيانگ سو

اين يكي ديگه شهر نبود ... چهار تا شهر رو توي يه استان رفتم كه هر كدوم سه چهار ساعت با ماشين فاصله داشتن ...همه هم شهر هاي صنعتي بودن ولي شانس آوردم كه غذاهاشون مثل جنوب چين نبود ... چون تو اين شهر ها مك دونالد و كي اف سي پيدا نميشه ! ولي جالب بود هتل هاي خوبي داشتن

 يه شب و روز رو هم يه پسرك چيني منو براي بازديد از چند جا همراهي كرد كه از بس حرفهاش و كارهاش خند ده دار بود مسير طولاني به نظرم نيومد ... اون شبي كه كنار رود عظيم يانگ تسه با هم شام خورديم و از علاقه اش به دختر همكارش گفت و اينكه دايم داره اونو تو ذهنش تصوير سازي ميكنه !! ولي خجالت ميكشه باهاش دوست بشه !! و اين كه خيلي دوست داره توي يه كارخونه كه لباس توليد ميكنن كار كنه ، نه توي يه كارخونه فولاد ... چون اونجا دخترهاي بيشتري هستن !! ... چيني مثل اون دربدر سكس نديده بودم و علاقه زيادي هم به عكاسي داشت و چپ و راست از من عكس ميگرفت

شنزن گرم و شرجي

يكي از بهترين شهر هاي چين واسه تجارت و خريد و همين طور گردش ... ولي اثر تاريخي و اين جور چيزها نداره چون عمر كمتر از هفتاد سال داره ... زير ساخت هاي شهر مثل پكن و گوانگژو و شانگهاي و ... خيلي خوب و مدرن بود و به دليل حضور زياد خارجي ها اسپشيال سرويس ها توي شهر و هتل زياد بودن !!! از فوت ماساژ گرفته تا فول ماساژ !!! دم در هتل ها هم ول كن نبودن ... يه تايلند كوچولو بود ... بهشت مردها

توي اين شهر يكي از رفقاي قديميم هم كار ميكنه ولي خيلي وقت نداشتيم كه با هم بريم بيرون ، واسه همين خودم واسه خريد رفتم كه از همه شاپينگ مال هاش دونگ من بهترينش بود و از برند هاي مشهور داشت تا اجناس چيني كپي شده ولي گرماي هوا كلافه كننده بود

ووهان

اين يكي خيلي بزرگ نبود ولي آدم هاي خونگرم و با حالي داشت ... هوا نسبتا " سرد بود و كتم رو در نياوردم !! و اين مزيت خوبي بود چون ساك و لپ تاب داشته باشي و بخواي كتت رو هم دستت بگيري و گرمت باشه ديگه مكافاته ! چيني ها خيلي رسمي لباس نميپوشن ولي بدشون نمياد تو رو با كت و شلوار ببينن

صاحب اين كارخونه يه خانم و آقايي بودن كه با هم كار ميكردن و خيلي صاف و ساده بودن و خيلي هم از دختر هاي ايراني خوششون ميومد ... چشم درشت يه معيار اصلي واسه خوشگل بودن توي چينه !! و اگه چشم هات رنگي باشه كه ديگه هيچي ... شدي سوپر استارشون

شانگهاي شلوغ

من خيلي از شانگهاي خوشم نيومد شايد به خاطر شلوغي بي حد و اندازش بود ... نسبتا" گرم هم بود ولي جمعيت موج ميزد به خصوص كه تعطيلات ماه اكتبرشون شروع شده بود و ديگه نميشد تو خيابون راه رفت و مشكل عمده تعطيلي بانك ها بود كه نتونستم پول چنج كنم و خريد هم فقط يه جا كردم

هم توريست زياد بود هم خود چيني ها و تا به حال اين همه آدم رو توي يه مكان فقط توي استاديوم ديده بودم و پيدا كردن تاكسي مكافاتي بود

توي سفر هم دو تا كتاب رو ميخوندم يكي : " بي واسطه از دل" نوشته مايكل دل و اون يكي هم "جامعه شناسي خودماني" نوشته نراقي كه اولي براي كارم عالي بود ولي دومي خيلي ناراحتم كرد چون توي كشوري بودم كه ميديم با تمام وجود داره پيشرفت ميكنه و با كشور خودم مقايسه ميكردم كه با تمام وجود داره پسرفت ميكنه ... نه دين دار ديدم نه دين فروش ولي آدم زياد ديدم ... نه ريا ديدم نه اسمي از خدا شنيدم ولي كار ديدم و تلاش و زندگي ... نه حرف از اون دنيا و حوري و بهشت شنيدم نه حرف از جهنم و عذاب ... ولي هيزي و دروغ و دزدي و حرام خواري هم نديدم ... چي اونا رو نگه داشته ؟؟ دين يا اخلاق يا قانون يا فرهنگ ؟؟؟

نوشته شده توسط علی شیرودی | | سه شنبه 17 آذر1388 •

طالقان ++

جاي آروم بخواد آدم بره طالقان گزينه بسيار خوبيه ، هم نزديكه و هم امكاناتش رديفه  ... چند مدت پيش با يه سري رفقاي زبل كه يه چند تايي شيرازي هم توشون بودن رفته بوديم طالقان خونه ارس اينا

اين شيرازي ها خيلي همت به خرج داده بودن كه اين همه راه رو اومده بودن تا اونجا !!! ازشون خيلي بعيد بود !! گفته بودم كه خيلي حال ندارن ... وجالب بود كه بابك از بندر عباس اومده بود !!! يه شيرازي از بندر عباس بياد تهران و بعد طالقان !! يعني سفر دور دنيا واسش ! و تمام اون چند روز رو فقط خورد و خوابيد و دستور داد و چرت و پرت گفت و خنديد و تا تونست سحاب و سعيد رو اذيت كرد

بهراد جان هم كه روم به ديوار !! نشون داد از دودمان آزادي هاست و تا فرصت گير مياورد شيطنت ميكرد !! رو ديوار ، پشت بوته ها ، زير لحاف ، تو انباري ، رو سقف ماشين ... حسين هم كه تا تونست از كارهايي كه ميخواسته انجام بده ولي حال نداشته كه انجام بده صحبت كرد !! سحاب جان كه لباس صورتيش رو تنش كرده بود و مسواك برقيش دستش بود و هيچ چيز ضد عفوني شده و استريلي رو هم دست نميزد و اگه وقت هم گير مياورد يه شاشي پاي درخت ها هم ميكرد  ... يا با عبدالله يواشكي ميرفتن اون پشت مشت ها

ارس هم كه باباي خونه بود و به حل مشكلات ناشي از تنبلي و كار نكردن شيرازي ها مشغول بود ... كار كه نميكردن هيچ ، كثيف كاري هم ميكردن ! پيمان هم كه هر از چند گاهي يه قري ميداد و مابقي هم تو كار اذيت و آزار سحاب بود

واي خدايا مليكا !!!  ... با اون احساسش ما رو كشته بود ... خدا واسه شوهرش و ما بچه ها حفظش كنه !! ... پگي كه رو سايلنت بود و من دو كلمه بيشتر ازش حرف نشنيدم ...  ساناز خانوم هم سرشون گرم بود !! الناز و فرناز و فرشته و بهاره ساكت تر بودن و بيشتر ميرقصيدن تا پر چونگي  

نازيلا هم دايم ور دل شوهرش بود و خداييش بابك هم چقدر حواسش به زنش بود !!! جعفر (پسر آيندشون ) هم دايم تو شكم مامانش جفتك مينداخت

اينا همه رو گفتم تا برسم به اينجا كه طالقان جاي باحاليه !! اينم به خاطر فرناز كه گفت چرا از طالقان تعريف نكردي !!! يهني اگه جاي به اين باحالي نبود اين هم آدم باحال كجا ميرفتن ؟ اسمش هم شده طالقان پلاس پلاس ، چون ورژن جديد طالقان بعد از زدن سد خيلي با حال شده

نوشته شده توسط علی شیرودی | | سه شنبه 17 آذر1388 •

سرزمین کوروش ، شیراز

 

شيراز تنها جايي هست كه به غير از رامسر و كيش توي ايران دوست دارم دايم سفر كنم ... رامسر و شهسوار و كلا" شمال كه بحثش ناسيونالسيتيه !!! كيش هم به خاطر آرامش بي نظيرش حرف نداره و منو ياد سفر هاي بين ترم هام تو ايام دانشگاه ميندازه و حضور پسر دايي هام و گشت و گذار هامون توي اون شهر خاطره انگيزه برام

اما شيراز و تخت جمشيد جايي كه منو عجيب مسحور خودش كرد ... براي اولين بار بعد از سه يا چهار سالگي پارسال براي عروسي مهسا رفتيم شيراز

گمان نميكردم اينقدر به دلم بشينه !! اون چيزي كه فكر ميكردم نبود ... خيلي فراتر بود ... شايد از ديدن اصفهان و يزد و مشهد و ... چندان راضي نبودم و اين داشت به جاهاي ديگه هم تعميم پيدا ميكرد ... البته اهواز هم بي نظير بود

شيراز جاي خاصيه ولي مردمش خاص ترن ... مردم آرام و بي خيال !!! اين آرامش و بي خيال رو بايستي به صورت تاكيدي بيان كرد !! نمونه هاي بارزش هم بهراد ، بابك و حسين هستن !!! دنيا رو آب ببره اينا رو خواب ميبره . رانندگي شيرازيا يه كم زيادي آرتيستيه ولي به نظر نميرسه موقع تصادف جنگ و دعوا كنن و مثل تهران به قصد جون همديگه كتك كاري كنن ... ولي خدا نكنه يه كاري ازشون بخواي برات انجام بدن و تو هم عجله داشته باشي !!! شيش ماه بعد ميگن راستي قضيه چي بود ؟؟ و اين آرامششونه نه اينكه نخوان كاري بكنن !! از ارس بايد پرسيد كه كارش با بهراد توي چه مرحله ايه ؟؟ الان پرسيدم زد زير خنده

چند مدت بعد از سفر شيراز توي امارات بودم كه يه مطلبي در مورد كوروش و ايران باستان رسيد دستم ... داشتم ديوانه ميشدم وقتي ميخوندم اون ايام چه ها بوده و الان چه ها نيست

كتاب دو قرن سكوت عبدالحسين زرينكوب رو قبلش خونده بودم و كنار هم گذاشتن اين اطلاعات با ديدن وضعيت اقتصاد ، فرهنگ ، رشد و ... امارات به عنوان دومين اقتصاد خاورميانه بعد از عربستان !!! (ايران سومه !!! ) زجر آورترين افكار بود

دايم شيخ محمد ، حاكم دبي رو با كوروش مقايسه ميكردم ... به هر حال هر كسي براي وطنش زحمت بكشه و مردمش براش عزيز باشن محترمه حتي اگه اون عرب كوچك مدعي سرزمين بزرگ من باشه !! (عجب حس ناسيوناليستي !! ) ... اميد اين رو دارم كه روزي ما هم برگرديم سر عقل و دست از اين شلوغ بازيها برداريم و اين كشور ساخته بشه ... ميگن داره ساخته ميشه ... اميدوارم كه همين جوري باشه

اين ايام به نظرم حول و حوش عروسي مهسا بايستي باشه ... بايد به فرناز بگم ازش يه شام بگيره بازم بريم شيراز حال ميده . از پارسال تا حالا روزي نيست كه به ايران باستان و تخت جمشيد فكر نكرده باشم !!!! نميدونم چرا ؟؟ شايد به نظر عجيب بياد

نوشته شده توسط علی شیرودی | | سه شنبه 17 آذر1388 •

RSS